چرا بنویسیم؟

عنصر اصلی زندگی خلاقانه، یادگیری است.

بهترین چیزی که انسان را به مدام در حال یادگیری بودن تشویق می‌کند و اصلا به او یادآوری می‌کند که مدت‌هاست از یادگیریِ چیزی جدید محروم مانده، همین نوشتن است.

وقت‌هایی که پای نوشتن می‌آییم و می‌بینیم حرفی برای گفتن نداریم، یعنی چیز جدیدی نیاموخته‌ایم؛ نه از زندگی و نه از متعلقات آن.

حالا چگونه نویسنده شویم؟

چگونه نویسنده شویم؟

برای دیدن چیزهای خیلی کوچک و خیلی بزرگِ زندگی، راهی نداریم جز نویسنده شدن!

نویسنده، قدرتش به قلمش نیست.
قدرت او از میزان توجه، حضور و هوشیاری‌اش سرچشمه می‌گیرد.

او از چیزهایی می‌نویسد که همه آن را تجربه می‌کنند ولی ندیده و نشنیده می‌گیرند.

نویسندگی به کتاب چاپ کردن نیست!
به اینکه چپ و راست صدایت بزنند؛ جناب نویسنده هم نیست!

نویسندگی، یک سبک زندگی است.
نه یک مهارت. نه یک علاقه. نه یک شغل.

نویسنده عنوانی است که خودمان به خودمان می‌دهیم.
هرچه هوشیارتر باشیم و بیشتر در زمان حال حضور داشته باشیم، نویسنده‌تریم.

ممکن است ننوشته، نویسنده بود و هزار هزار کلمه نوشت ولی نویسنده نبود.

شما نویسنده‌اید؟
– من که گاهی نیستم!

قبل از نویسنده شدن از خودتان بپرسید: چرا بنویسم؟

درمان افسردگی گاه به گاه

افسردگی می‌تواند همان حالت غمگینی باشد که وسط شادی کردن یخۀ آدم را می‌چسبد، مثل احساسی منفی بعد از یک موفقیت. یا هر فقدان‌ و ناکامی‌ دیگر، که البته تعدادشان هم تقریبا بی‌شمار است.

با آن‌ها که عجول‌اند و دوست دارند سریع به مقصد برسند، مثل همان خود قدیمی‌ام کاری ندارم، اصلا حرفی ندارم. اما اگر صبور هستید، یا دست کم برای صبور شدن تلاش می‌کنید کافی است تا این مطلب برای شما، خواندنی باشد.

ازاین‌که افسردگی می‌تواند یک انتخاب باشد و احساسی کاملا ارادی، بگذریم.

بیاییم به سبک قدیم، اوضاع را از بیرون سامان بدهیم.

جلوی خودمان را گرفتن برای این‌که بهانه نیاوریم خیلی سخت‌تر است، تا این‌که کاری کنیم تا بهانه‌ها بساط‌شان را جمع کنند و بزنند به چاک.

دوست ندارم بگویم تو خودت انتخاب کرده‌ای که افسرده باشی. چون می‌دانم به مذاقت خوش نمی‌آید. همان‌طور که من هم خوشم نمی‌آید. پس فعلا فقط ادعا می‌کنم که عواملی بیرونی و فیزیولوژیکی باعث می‌شوند سر و کله افسردگی، در زندگی مان پیدا شود.

درنتیجه، ما هم با فراهم کردن شرایط فیزیکی و غیردرونی مناسب، اولین قدم را برای بهتر کردن حال خودمان برمی‌داریم.

  1. لطفا به خودتان متعهد شوید که نخواهید از محدودیت‌هایتان (مثلا اینکه حال شما واقعا بد است)، دفاع کنید.

منظورم از دفاع کردن، دلیل آوردن است. دلایل افسرده‌حال بودن‌تان را کنار بگذارید. با قلبی گشوده به دنبال راه حل بگردید و بعد دست به کار شوید.

  1. 2.

    آدلر روانشناس اتریشی به بیماران افسردۀ خود می‌گوید:هرروز یک نفر را خوشحال کنید.

 

لبخند روی لب آدم‌ها نشاندن، وقت زیادی از شما نمی‌گیرد. اگر الان دارید به فلانی‌ای فکر می‌کنید که در  خندیدن و حس شادمانی، سخت‌گیر است، به راه‌های خوشحال کردن یک نفر دیگر که خوش قلق‌تر است فکر کنید. تعداد کسانی‌که با چیزهای کوچک شادی می‌کنند زیاد اگر نباشد، کم هم نیست.

 

  1. راستی، فاصله گرفتن از آدم‌های غرغرو، منفی باف و سخت‌گیر را (که ممکن است شما را هم مثل خودشان کرده باشند) در اولویت قرار بدهید، یا اصلا اگر دیدید خودشان هم دوست دارند، قبیله‌ای تشکیل بدهید و باهم به افسردگی حمله کنید.

 

  1. اهمیت تغذیه را نادیده نگیرید و به‌طور منظم ورزش کنید.

موقتا، هرروز به جای شیرینی‌جات، یک تکه شکلات تلخ خوردن و 15 دقیقه پیاده‌روی، نیاز شما را به تغذیۀ مناسب و ورزش منظم، تامین می‌کند.

به این دو مورد عادت کنید و بعد برای خارج شدن از دور تکرار، کارها را متنوع‌تر پیش ببرید.

 

  1. حواس‌تان به موقعیت خورشید باشد. هرجا که بودید، یک فنجان قهوه بردارید (یا برندارید.) و در محیطی باز، زیر آفتاب، نوش جانش کنید(یا فقط کمی قدم بزنید و به صدای اطرافتان گوش دهید). وقتی بدانید ویتامین د، باعث ترشح هورمونی شادی‌آور (سروتونین) است، تاثیر مثبت این‌کار، در شما دوبرابر می‌شود.

 

  1. موقع سلام و احوال‌پرسی با کسانی‌که باهاشان صمیمی‌ترید، دست ندهید. در عوض بغلشان کنید.این‌طوری هورمون عشق ترشح می‌شود و همه‌تان نشاط بیش‌تری پیدا می‌کنید.

 

  1. خلاصه این‌که اصلا به خودتان سخت نگیرید. مخصوصا وقت‌هایی که احساس ناراحتی به شما غلبه کرده است.

چگونه به روابطمان گند بزنیم؟

 نادر ابراهیمی

در چهل نامۀ کوتاه به همسرم،

از غم می‌گوید، از معنای زندگی، از روزمرگی، از دوست داشتن، از کم‌لطفی‌های گاه‌به‌گاه خودش، از نداری‌ها و مشکلات اقتصادی، از دغدغه‌های اجتماعی، از اهمیت آگاهی سیاسی زنان، از علاقه‌اش به نوشتن و …

 اما من دوست دارم در این پست کوتاه درباره فقط و فقط یک چیز صحبت کنم.

 به قول خودش:«زبان، بسیار پیش می‌آید که به یک زندگیِ خوب، خیانت کند، و بی‌شمار هم کرده‌است.»

او در نامۀ هفدهم نوشته است:

گهگاه در لحظه‌های پریشان حالی می‌اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه، دوست داشتن را به بیزاری و محبت را به نفرت تبدیل کند...

راستش، اگر پای شخصیت‌های داستان‌هایم در میان باشد، امکاناتی برای چنین تبدیل‌های مصیبت‌باری به ذهنم می‌آید- گرچه هنوز، هیچ یک از آن‌ها‌را رغبت نکرده‌ام که باور کنم و به کار بگیرم...

ای عزیز!

من نیز همچون تو در باب انهدام عشق، داستان‌های بسیار خوانده‌ام و شنیده‌ام؛ اما گمان می‌کنم- یعنی اعتقاد دارم- که علت همه‌ی این ویرانی‌های تاسف‌بار، صرفا سست بودن اساسِ بِنا بوده‌است، و بیش از این، حتی حقیقی نبودن بِنا...

و درنامۀ سی‌وپنجم از مرضی می‌گوید که می‌تواند آهسته آهسته، زندگی مشترک و هر رابطه‌ای را منهدم کند!

... همه می‌دانند که من زبان تلخی دارم؛ زبانی که گویی برای زخم زدن ساخته شده‌است. به همین دلیل بسیار پیش آمده‌است که حس کرده‌ام آن‌چه تو را ناگهان افسرده کرده‌است، نه گلایۀ من، که کنایۀ من بوده‌است، و کارکرد این زبانی که دوره‌های سخت کودکی و نوجوانی، گوشه‌دار و تیز و برّنده‌اش کرده‌است.

هرگز نباید تکرار شود؛ هرگز.

زبان پر خباثت را تنها باید برای دشمن خبیث به کار گرفت، و این بسیار ابلهانه است که گهگاه گمان بریم که در خانۀ خود و در اتاق خود، زیر یک سقف، با دشمنی بدنهاد زندگی می‌کنیم. من اعتقاد راسخ دارم که در چنین حالی، زندگی نکردن، به مراتب شرافتمندانه‌تر، انسانی‌تر و جوانمردانه‌تر از زیستنی است توام با ضربه و زخم.

بانوی بزرگوار من!

بی‌رحمی... بی‌رحمی... این تنها عاملی است که زندگی مشترک را به آسانی به جهنم تبدیل می‌کند.

سخت‌ترین انتقادها اگر با شقاوت همراه نباشد، آن‌طور نمی‌کوبد که مرمت ناپذیر باشد. زمانی که عدالت در بیان حقیقت از میان می‌رود، حقیقت از میان می‌رود!

...

ما باید در جمیع لحظه‌های خشم و افسردگی به خود بگوییم:

بدون زهر... بدون زهر... چرا که هیچ چیز همچون زهرِ کلام، زندگی مشترک را سرشار از بیزاری نمی‌کند!