چرا باید به نوشتن امیدوار بود؟


من زیاد کاغذ سیاه می‌کنم. شاید مشکل کم‌عمقی‌ام هم، همین زیاد نوشتن باشد چون حتی فرصت نمی‌کنم نوشته‌هایم را دوباره بخوانم.

به همین خاطر، من هم کم‌حافظه‌ام.

آنقدر هم شلخته‌نویس هستم که نمی‌توانم آنچه نوشته‌ام را پیدا کنم.

خلاصه که انگار بله. من هم چندان فرقی با شما که نمی‌نویسید ندارم؛ دستِ کم حالا حالاها بین من و شما تفاوت چندانی نیست.

من با نوشتن شاید کمی زودتر حال روحی‌ام بهتر شود و زودتر از شما بعد از زمین خوردن پا بگیرم. شاید زودتر از شما از شب و روزهای مه‌آلودِ ابهام خارج شوم. شاید زودتر از شما گاردم را پایین بیاورم و دیوارهای متعصبانه‌ام را بشکنم. و در یک جمله من احتمالاً با نوشتن فقط پاسخِ سریع‌تر وبهتری بدهم. اما درنهایت من هم در برخی موارد مثل اکثر شما هستم؛ فراموشکار و دور از اینجا و اکنون. من هم راهم را گم می‌کنم و بی‌معنایی خِرَم را می‌چسبد. من هم هرچه خودم را اسیر این آرزو و آن آرزو می‌کنم، گاهی انگار همان‌ها می‌خواهند مرگم را جلو بیاندازند. گاهی همان‌ها می‌خواهند تلخیِ نسیه به خوردم بدهند درواقع با این ادا اطوارهایی که من دارم سهمم اگر یک پرس غصه خوردن باشد از بس کنترلگرم و نابینا، دو پُرس دو پُرس به خورد خودم می‌دهم.

حرفم این است: با یک سال و دو سال نوشتن شاید هیچ فرقی با کسی که نمی‌نویسد نکنیم. من اما امیدوارانه به نوشتن دخیل بسته‌ام. چون ما که وقت داریم و اهل سرمایه‌گذاری هم هستیم، همیشه بوده‌ایم؛ همه‌مان. همین‌که به‌دنیا می‌آییم، یعنی روی ما سرمایه‌گذاری شده؛ عصای پیری کوری بشویم، سری تو سرها بشویم، عزیز و محترم بشویم، نامی و محبوب بشویم؛ این از پدر و مادر خودمان. پدر و مادر بقیه هم که روی خوب عروس و دامادی از ما در بیاید، حساب باز می‌کنند. حکومت روی خون ما و … خلاصه که انگار همه روی ما سرمایه‌گذاری کرده و می‌کنند، الّا خودمان.

من ننویسم که درخت‌ها برای خط‌خط‌هایی من قطع نشوند؟ خب برای خط‌خطی های بقیه که می‌میرند! بعد هم، من برای اینکه زنده بمانم هزینه دارم و هزینه‌اش نوشتن است. من تا همین‌جای کار هم، با نوشتن زنده مانده‌ام؛ این توجیهات را وقتی سر هم می‌کنم که از هدر دادنِ کاغذ برای نوشتنِ چرندیاتم شرمنده می‌شوم.

از اول می‌گفتم:« با یک روز دو روز نوشتن که اوضاعت تغییر نمی‌کند! اقلاکم باید دو هفته بنویسی. بعد گفتم توی دو هفته که اردیبهشت هم نمی‌شود، تو دو ماه بنویس. خب با دوماه بچه هم با دنیایی از ناتوانی‌ها زاییده نمی‌شود. دوسال هم که تازه تاتی‌تاتی و دیب دمَنی گفتن است.» خلاصه که حالا به نظرم 20 سال با ننوشتن زندگی کرده‌ام و برای بی‌اثر کردن آن روزها اقلاکم 20 سال دیگر زمان می‌خواهم. تازه اگر گذشته خون نباشد که اگر باشد زحمت و آب سرد و سوزِ دست دارد؛ دستِ آخر هم لکه‌اش می‌مانَد. پس با این حساب و کتابی که من کردم، راحت 40 سال دیگر زمان لازم دارم.

محض اطلاعتان، این چند وقت یک‌بار منتشرکردن‌ها هم، همان هُل‌های (الکیِ یا راستکی) دلخوش‌کننده است؛که بگوییم هستیم، و شما بگویید تنت سلامت.

این نیز بگذرد

هرگز در مواقع حساس و مبرم زندگی، جملهٔ معروف “این نیز بگذرد” به خاطرم خطور نکرده است.

و با غصه‌های پیش آمده در زندگی، طوری برخورد کرد‌ه‌ام که انگار آمده‌اند و قرار هم نیست بروند.

به جای این‌که نگاه کنم از کجا آمده‌اند، به کجا می‌روند و چطور عبور می‌کنند، زار زار می‌گریستم. شیون می‌کردم و از فرط گریه چشم‌هایم متورم می‌شدند و بعد تمام لحظات را به دراز کشیدن روی تختم می‌گذراندم.

عملاً دست از زیستن می‌شُستم.
و شروع دوبارهٔ زندگی، بستگی به ثانیهٔ پایانِ درد داشت!

اما یک سالی هست، وقت‌هایی که دردمند می‌شوم، چه ناشی از جنجالی درونی باشد چه بیرونی، آن را تماشا می‌کنم.

و با نوشتن از افکار، هیجانات و احوالم، آن روزها و ساعت‌هایی که به طرز عجیبی کُند سپری می‌شوند را مزه می‌کنم.

حالا اگر چه هنوز هم جملهٔ “این نیز بگذرد” را به خاطر نمی‌آورم، اما جمله‌ای که از این تماشا کردن‌ها بهم الهام شده است را با خودم زمزمه می‌کنم!

– به یاد این همه درختِ لخت و خشک و بی‌برگ می‌افتم.
قبل‌تَرَش هم، دلم را از یقین به بهار پُر می‌کنم.
حالا فهمیدی چرا تحمل این درد‌ها، برایم کُشنده نیست؟

می‌نویسم تا تمام لحظات زندگی را، به شیوهٔ خودم درک کنم!

چرا بنویسیم؟

عنصر اصلی زندگی خلاقانه، یادگیری است.

بهترین چیزی که انسان را به مدام در حال یادگیری بودن تشویق می‌کند و اصلا به او یادآوری می‌کند که مدت‌هاست از یادگیریِ چیزی جدید محروم مانده، همین نوشتن است.

وقت‌هایی که پای نوشتن می‌آییم و می‌بینیم حرفی برای گفتن نداریم، یعنی چیز جدیدی نیاموخته‌ایم؛ نه از زندگی و نه از متعلقات آن.

حالا چگونه نویسنده شویم؟

چگونه نویسنده شویم؟

برای دیدن چیزهای خیلی کوچک و خیلی بزرگِ زندگی، راهی نداریم جز نویسنده شدن!

نویسنده، قدرتش به قلمش نیست.
قدرت او از میزان توجه، حضور و هوشیاری‌اش سرچشمه می‌گیرد.

او از چیزهایی می‌نویسد که همه آن را تجربه می‌کنند ولی ندیده و نشنیده می‌گیرند.

نویسندگی به کتاب چاپ کردن نیست!
به اینکه چپ و راست صدایت بزنند؛ جناب نویسنده هم نیست!

نویسندگی، یک سبک زندگی است.
نه یک مهارت. نه یک علاقه. نه یک شغل.

نویسنده عنوانی است که خودمان به خودمان می‌دهیم.
هرچه هوشیارتر باشیم و بیشتر در زمان حال حضور داشته باشیم، نویسنده‌تریم.

ممکن است ننوشته، نویسنده بود و هزار هزار کلمه نوشت ولی نویسنده نبود.

شما نویسنده‌اید؟
– من که گاهی نیستم!

قبل از نویسنده شدن از خودتان بپرسید: چرا بنویسم؟