چرا بنویسم؟ من که نویسنده نیستم!

وقتی نوشتن را شروع کردم، سراغش نمی‌رفتم مگر در شرایط خاص. مثلاً خشمی، غصه‌ای.

مدتی گذشت و با ورق زدن نوشته‌هایم احساس کردم که افسرده به نظر می‌رسم. هرچه نوشته بودم بوی غم می‌داد و فغان از زندگی. من اما فوری به خودم برچسب افسرده بودن را نزدم. در عوض برنامۀ نوشتاری‌ام را تغییر دادم و هر روز نوشتم؛ فارغ‌از‌این‌که چه احساسی دارم. می‌خواستم مدرک جمع کنم.

بعد از سه ماه، وقتی به نوشته‌هایم نگاه کردم دیدم که روزهای خوش هم داشته‌ام. البته در این روزها با بی‌رحمی تمام، خیلی کوتاه نوشته بودم:

امروز آن‌قدر روز خوبی بود که حد نداشت؛ من امروز را با قلبم احساس کردم.

یا مثلاً روزهایی هم بود که اصلاً ننوشته بودم و در عوض فقط گفته بودم: ببخشید که این مدت چیزی ننوشته‌‌ام. از بس سَرَم گرمِِ شادی‌های زندگی بود که تو را یادم رفت.

در حالی‌که دربارۀ روزهایی که ناراحت بودم و بی‌حوصله، مفصل نوشته بودم؛ با جزئیات تمام وکمال.

اما همین که خودم را متعهد به روزانه‌نویسی کرده بودم باعث شد تا جلوی ذهن تحریفگرم را بگیرم و موقع ارزیابی کل زندگی‌ام، فقط نیمۀ خالی لیوان را نبینم.

من با روزانه‌نویسی جلوی بعضی از خطاهای شناختی ذهنم را می‌گیرم.

و اما روزانه‌نویسی چیست و چگونه انجامش بدهیم؟

با روزانه‌نویسی است که می‌توانید به نوشته‌هایتان و حدیث نفستان اعتماد کنید و براساس آن‌ها تصمیم بگیرید و خود را ارزیابی کنید. چون باور دارید که فقط از روزهای بد ننوشته‌اید؛ و همه روزها را ثبت کرده‌اید.

وقتی که روزانه‌نویسی می‎‌کنیم به این معناست که هر لحظه‌ای که دلمان بخواهد چیزی بگوییم یا حالی بر ما رخ بدهد، چه مثبت و چه منفی، دفتر و خودکاری دم دست داشته باشیم تا حرف‌ها و احساساتمان را بروز بدهیم.

جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن پیشنهاد می‌کند که روزانه حداقل 10 دقیقه، صرفِ نوشتن کنید. این دقایق می‌توانند همان دقایق پیش از خواب باشند. روزتان را در چند جملۀ ساده مرور کنید. مثلاً: امروز هم با اولین زنگ ساعتم از خواب بیدار نشدم. و طبق معمول صبحانه نخورده بیرون زدم. دست کم به موقع رسیدم و توانستم تا قبل از به پایان رسیدن روز کاری وظایفم را انجام بدهم. اگرچه تحمل همکارِ از زیرِکاردررُوای که بارِ تمامِ پروژه را روی دوش من انداخته سخت است، ولی همین‌که خودم را از انرژی منفی‌اش سالم نگه داشتم اتفاق خوبی بود. امروز هم آب فراوان نوشیدم و…؟

جولیا کامرون می‌گوید سعی کنید از دل این ده دقیقه نوشتن‌ها، یک سؤال بیرون بکشید و به ضمیر ناخودآگاهتان بفرسیتد و بخوابید.

مثلاً: چطور می‌توانم بدون جنگ و جدال، به همکارم بفهمانم که این پروژه برای او هم هست و کمی برای کار مشترکمان دل بسوزاند؟ اصلاً اگر این پروژه را با فرد دیگری شریک شوم چه می‌شود؟ من چگونه می‌توانم این مشکل را حل کنم؟

و در نهایت اینکه نگران نباشید اگر راه‌حلی به ذهنتان نمی‌رسد. صبح که بیدار شدید اگر پاسخی برای سوالتان وجود داشت، هنگام نوشتن صفحات صبحگاهی، یادداشتش کنید.

نکته مهم این است که در یادداشت‌های شبانه، حتما از تغییرات مثبت کوچک هم بنویسید. مثلاً:

امروز به جای اینکه تاکسی سوار شم، کمی پیاده‌روی کردم. امروز به جای خوردن نوشابه، آبمیوۀ طبیعی خوردم. امروز غیرمستقیم به همکارم گفتم که باید برای این پروژه وقت بیشتری بگذارد. یا …

و اما صفحات صبحگاهی چه هستند؟

در این نوع از نوشتن بیشترین هدف برونریزی است و اینکه بتوانیم به ناخودآگاه خود متصل شویم و بگذاریم او حرف بزند و بگوید چه درسرش می‌گذرد. وقتی از خواب بیدار می‌شویم به نطر نمی‌رسد که حرف خاصی داشته باشیم. در روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی اتفاق خاصی در بیرون یا درون ما رخ داده که باعث می‌شود پای نوشتن برویم. اما در صفحات صبحگاهی شاید خواب دیدن است که بتواند میل ما را به نوشتن ایجادکند. اما معمولاً با بی‌رغبتی سراغش می‌رویم ولی بعد از سه صفحه نوشتنِ بدونِ تحلیل و عقلانیت می‌گوییم چه‌قدر خوب شد که نوشتم.

درا دامه از آنچه که جولیا کامرون گفته می‌گویم، به‌اضافۀ تجربۀ شخصی خودم.

جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن:

صفحات صبحگاهی شاهد عینی زندگی ما هستند. آن‌ها تماس آگاه با هدایت روحی و معنوی را افزایش می‌دهند. آن‌ها روزهای ما را اولویت بندی می‌کنند و ضمن کوچک‌کردن سانسورچی درونمان، ما را قادر می‌سازند تا آزادانه‌تر و مؤثرتر بنویسیم. حالا آن‌ها دقیقاً چه هستند؟

صفحات صبحگاهی سه صفحۀ دست‌نویس روزانه هستند که دقیقاً جریان آگاهی را روی کاغذ می‌آورند. آن‌ها دربارۀ هرچیزی‌اند که به ذهنتان خطور می‌کند. آن‌ها ممکن است حقیر پرگله و شکایت، کسل‌کننده و خشمگین باشند. آن‌ها ممکن است شاد، روشنگر، پر از بینش و بصیرت و موشکافانه باشند. هیچ راه نادرستی برای انجام دادن آنها نیست. شما فقط دستتان را روی کاغذ حرکت می‌دهید و هرچه به ذهنتان می‌رسد را می‌نویسید: سرفۀ بابا دارد بدتر می‌شود… یادم رفت غذای گربه بخرم… اتفاقات جلسۀ دیروز را دوست نداشتم…

و اما من آن را به شیوه‌های مختلفی تجربه کرده‌ام. خوابالو خوابالو نوشته‌ام. بعد از اینکه بیدار شدم و کلی در جایم غلت خوردم نوشته‌ام. بعد از مسواک زدن و صبحانه خوردن. گاهی حتی بعد از رسیدن به محل کار و دانشگاه. بعد از کلی مکث و تأمل نوشته‌ام، تند و بی‌وقفه نوشته‌ام، با رویکرد گذشته‌نگر نوشته‌ام، با رویکرد آینده‌نگر هم. دربارۀ حسرت‌ها،آرزوها و …

بعضی روزها هم که برایم به کاری کسل‌کننده تبدیل می‌شد و فکر می‌کردم تأثیر مثبتی روی من ندارد، به محض بیدار شدن کتاب می‌خواندم. شعر، چهار اثر، شفای زندگی و…

شاهین کلانتری دربارۀ صفحات صبحگاهی مفصل نوشته است.

 

و حالا سنت جذاب خاطره‌نویسی.

که از بچگی با دیدن کارتون و فیلم‌ها بارها جوگیر می‌شدم که خاطره‌نویسی کنم اما خیلی زود کنار می‌گذاشتمش.

بعد هم در دوران راهنمایی مفهوم‌اش را تغییر داد و از دیگران می‌خواستم که برایم خاطره بنویسند و البته آن‌ها هم به یادگاری نوشتن می‌افتادند و زدن حرف‌های کلیشه‌ای؛ قطار زندگی‌ات روی ریل خوشبختی… !

اما خاطره‌نویسی سرشار از مشکلات تحریفی است. وقتی سعی کنیم با دیگران دربارۀ خاطرات مشترک صحبت کنیم بیشتر متوجه این تحریف‌ها می‌شویم؛ طوریکه اصلاً انگار حرف از یک خاطرۀ مشخص و مشترک نیست. در عوض اینطور به نظر می‌رسد که چندین خاطره هستند که دارند به زور به هم ربط داده می‌شوند. پس اگر بناست خاطره‌نویسی کنیم شاید بد نباشد که خاطراتمان را از چشم افراد دیگری که همراه ما بودند هم نگاه کنیم، چون بعاد نادیدۀ ماجرا برای ما آشکار می‌شود. در این صورت است که شاید بتوانیم اندازۀ خطاهای ذهنی‌مان را به حداقل برسانیم.

حالا می‌خواهم در این جا به مقایسۀ روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی بپردازم.

در خاطره‌نویسی شما بعد از گذشتن چند روز(یا مثلاً در آخرهفته‌ها) ماجراهایی را که سپری کرده‌اید و آن‌چه که بر شما گذشته است را می‌نویسید. نکتۀ مهمی که در خاطره‌نویسی وجود دارد این است که افراد بعد از گذشتن زمانی نسبتاً طولانی آنچه را که به خاطر می‌آورند می‌نویسند. با توجه به اینکه ذهن دچار انواع خطاهای شناختی می‌شود، ممکن است که بسیاری از جزئیات مثبت یا منفی به طور ناخودآگاه یادآوری نشوند. فرض کنید بعد از یک هفتۀ کاری موفق، روز آخر که شما بعد از یک ترافیک سرسام‌آور و گم کردن کیف پولتان می‌آیید سروقت خاطره‌نویسی. به نظرتان چه چیزهایی می‌نویسید؟ و آیا نوشته‌های شما می‌توانند نمودی ازکل هفتۀ از سرگذرانده باشند؟ به نظر شما این جا ذهنتان در دام تحریف گیر نمی‌افتد؟

من قصد ندارم بگویم این خوب است و آن یکی بد.

در این یادداشت قصد دارم با توجه به اینکه ممکن است مخاطب من علاقه به نوشتن داشته باشد یا نه، وقت آزاد نسبتاً زیادی داشته باشد یا نه و این‌جور چیزها برایش مزایای هرکدام را توضیح بدهم. آن‌وقت او خودش می‌تواند انتخاب‌هایی را به اولویت خودش پیش ببرد.

روزانه‌نویسی به خاطره‌نویسی آلوده نیست. خاطره‌نویس در روایت خاطره، حال و هزار چیز دیگر را هم مخلوط می‌کند. بهترین مثال برای روزهای عاشقانه است. در روزانه‌نویسی‌ها تمام ماجراهای ساده و کوچک عاشقانه ثبت می‌شوند ولی اگر این رابطۀ عاشقانه به آخر برسد و ما تصمیم بگیریم دربارۀ آن بنویسیم، آن ماجرا اصلاً داستان شادی نخواهد بود که هیچ، سراسر غصه و درد می‌شود. چه بسیار خاطره نویسی‌هایی که کاملاً عکس چیزی را که اتفاق افتاده است روایت کرده اند و حتی از دروغ خود بی‌خبر بوده اند. بعضی از نویسندگان کتاب‌های خودشان را از همین روزانه‌نویسی‌ها استخراج می‌کنند.  هرچه فاصلۀ بین اتفاق افتاده شده و ثبت آن را کمترکنیم، به روزانه‌نویسی نزدیک‌تر و از خاطره‌نویسی و مضرات آن دورتر می‌شویم.

و تفاوت یادداشت‌های شبانه و صفحات صبحگاهی که هر دو شکلی از روزانه نویسی هستند در چیست؟

یادداشت‌های شبانه را وقتی می‌نویسی که روزت را به پایان رسانده‌ای و دیگر نمی‌توانی به عقب برگردی، صفحات صبحگاهی را وقتی می‌نویسی که می‌دانی یک روز کامل داری و می‌توانی بیشتر از هروقت دیگری برای بهتر پیش بردنش برنامه‌ریزی کنی.

یادداشت‌های شبانه باعث می‌شوند شب را راحت بخوابیم و صفحات صبحگاهی باعث می‌شوند روز را با دل و جانی سبک‌تر شروع کنیم.

خلاصه کنم؟

نوشتن شاید بزرگترین نعمت انسان قرن بیست‌ویک است. نعمتی پایدار، ارزان و ارزشمند. حتی کم انجام دادنش هم بهتر از اصلاً انجام ندادنش است.

نوشتاردرمانی چیست؟

من وقتی نوشتن را شروع کردم، داشتم نوشتاردرمانی می‌کردم. اگرچه نمی‌دانستم همچین موضوعی وجود دارد. و این‌قدر تخصصی است که حتی برایش اصطلاح هم انتخاب کرده‌اند.

من می‌نوشتم. مدت زیادی بود که تمام واگویه‌های ذهنی‌ام را روی کاغذ می‌آوردم. بارها بود که در دفترم از وضعیتی نوشته بودم که شادی مرا دزدیده بود و گفته بودم که ترک‌اش می‌کنم و می‌روم سراغ خواسته‌های واقعی‌ام. به خودم دل و جرئت می‌دادم و دلگرمی، اما تمام جسارت من انگار در نوشتن خلاصه شده بود. می‌آمدم شاخ‌بازی در می‌آوردم و بعد هم مثل همان سگ بدبختِ خیسِ لگدخورده، پارس می‌کردم و وفاداری صاحبِ بی‌مروت را. از رشتۀ دانشگاهی‌ام خوشم نمی‌آمد. ازاین‌که رفقایم دوزاری‌اند و واقعی نیستند و فقط در خوشی همراهم هستند هم، کُفری می‌شدم.

من شبیه یک انسان معمولی بودم. کسی که غم و شادی‌اش همدیگر را خنثی کرده‌اند. کسی که خیلی عادی دارد زندگی می‌کند. می‌رود دانشگاه، درس می‌خواند، با دوستان‌اش وقت تلف می‌کند و …

من در نهایت اما پیش دفترم بود که خود واقعی‌ام را نشان می‌دادم. ابراز نارضایتی می‌کردم. به خودم به انتخاب‌هایم به جرئتِ نداشته‌ام برای تغییر، فخش و بَدوبی‌راه می‌گفتم.

من واقعاً از شرایطم بیزار بودم. نمی‌دانم فرهنگ تحمل و صبوری چرا آن‌وقت خودش را به من تحمیل کرده بود! که بمانم و بدبین شدن و منفی‌نگر شدن خودم را تماشا کنم؟!

نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم قبول کنم که آدم می‌تواند طغیان کند! می‌تواند در زندگی واقعی‌اش طغیان کند و وحشیانه بتازد به هر آن چیزی که نمی‌خواهدش به هر آن چیزی که دارد او را ذره ذره آب می‌کند!

نمی‌دانم چرا نمی‌دانستم می‌توانم آرزو داشته باشم و بهتر از آن، دنبال آرزوهایم بروم؟

چرا این‌قدر توقع‌ام پایین بود؟

چرا خودم را داشتم توسری‌خور بار می‌آوردم؟ چرا باخودم مثل یک موجود زنده و پویای لایق حیات، رفتار نمی‌کردم؟

نمی‌دانم چرا آن‌قدر می‌ترسیدم!

من اما بعد از نوشتن در ده‌ها دفتر 100 برگ فهمیدم که نمی‌شود آدم خودش را درگیر چیزی بکند که می‌داند دوست ندارد. که می‌داند باهاش لذت نمی‌برد.

علی‌رغم تمام این باورها، هم‌چنان داشتم خطا می‌رفتم و برای انتخاب شغل هم مسیری را انتخاب می‌کردم که قطعاً حال مرا بدتر از قبل می‌کرد.

نمی‌خواهم بروم سراغ دنبال کردن علاقه؛قبلاً به آن پرداخته‌ام (+)

این بار می‌خواهم بگویم که نوشتن کافی نیست.

نوشتن ممکن است تو را به بعضی چیزها متوجه کند. اما عمل‌گرایی است که تو را ارتقا می‌دهد.

عملگرایی است که زندگی را به سطحی بالاتر می‌کشاند.

نوشتن آدم را متوجه می‌کند. وقتی متوجه شدی باید قدم برداری.

نوشتن یک‌بار تو را متوجه می‌کند و تو اقدامی نمی‌کنی. دوبار متوجه می‌کند و باز هم بی‌تفاوتی می‌کنی. اما اگر بار سوم هم خیرخواهی کند، تو را متوجه کند ولی تو هم‌چنان سگ‌محل‌اش کنی، دیگر دست از سرت برمی‌دارد! اما کاش این حرف حقیقت داشت. واقعیت این است که نوشتن تا وقتی‌که به سمت‌اش بروی خیرش به تو می‌رسد. اما از جایی به‌ بعد، می‌تواند تو را دیوانه کند؛ و وقتی دیوانه می‌شوی که اقدام نکنی. از خودت بدت می‌آید. به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی چه‌قدر می‌دانی و متوجهی، و در عین حال تا چه اندازه نسبت به عمل کردن به دانسته‌هایت، بی‌توجهی.

می‌نویسی و با نوشتن است که متوجه می‌شوی کجای کارِ تو باید تغییر پیدا کند. کجاها را نادیده‌گرفته‌ای و داری دچار کوری می‌شوی!

بنویس، بنویس و بنویس.

بعد که نوشتی به آن فکر کن. ببین چه‌طور می‌توانی تغییری ایجاد کنی؛ هرچند کم، هرچند ناچیز.

تا ننویسی نمی‌توانی خودت را با واقعیت‌های زندگی‌ات روبرو کنی. نه که ما با واقعیت‌های زندگی روبرو نباشیم؛ هستیم اما نه هشیارانه. بیشترِ ما داریم ناهشیارانه زندگی را سپری می‌کنیم. ما فکر می‌کنیم و از آن بالاتر مهارتی داریم که می‌توانیم روی فکرهایمان هم دوباره فکر کنیم.

بازاندیشی کردن؛ بارها و بارها فکر کردن.

خلاصۀ کلام من این است که نوشتن به تنهایی هیچ‌کس را نجات نداده و نمی‌دهد.

و بدون نوشتن، آدم خیلی دیر خیلی چیزها را متوجه می‌شود.

نوشتن آدم را از ابتلای به کوری نجات می‌دهد. باعث می‌شود که ببیند، آن‌چه را که در امروزِ زندگی‌اش هست. امروز را برایش شفاف می‌کند. اگر آدم نداند آینده چه پیشِ رویَش می‌گذارد، مسئله‌ای نیست. اما اگر نداند که الآن در چه حال است یعنی مشکلی وجود دارد و یک جای کار دارد می‌لنگد.

برگردیم سَرِ داستان دوران دانشگاه.

من نوشتم و در نهایت با نوشتن بود که فهمیدم از شرایطم رضایت خاطر ندارم. اگر نمی‌نوشتم و به درون خودم سفر نمی‌کردم، از بیرون همه چیز عالی به نظر می‌رسید. یک رشتۀ محبوب در دنیا، در یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران، هم‌جواری و هم‌صحبتی با افرادی مهم و مؤثر در رده‌های بالای جامعه. و چه‌قدر این بشر خوشبخت است. هیچ‌کس در فامیل هم نتوانسته خودش را به چنین دانشگاهی برساند. و بهم می‌گفتند:« باهوش و بااستعداد. از بودن در بهترین دانشگاه برایمان تعریف کن!» و من احتمالاً مثل خَر کِیفور می‌شدم و به نادیده‌گرفتن خودم و دنیای خودم و خواسته‌ها و باورهای خودم ادامه می‌دادم و از درون پوکیده، مسیری را می‌رفتم که مرا صرفاً از بیرون، خوشبخت به نظر می‌رساند.

یاد کودکی‌ام افتادم. آن‌وقت‌ها که به خاطر داشتن سایز بزرگ پایم نسبت به همسن‌وسال‌هایم از خریدن کفش خجالت می‌کشیدم. آن‌قدری که کفش پای مرا می‌زد ولی به حرفِ فروشنده گوش می‌دادم که می‌گفت اندازه‌ات است، فکر می‌کنی برایت تنگ است. بپوشی جا باز می‌کند. و من جرئت نداشتم بگویم می‌شود یک سایز بزرگ‌تر هم امتحان کنم؟ چون فروشنده‌ها نسبت به همان سایز کوچک هم واکنش خوبی نداشتند؛ چشم‌هایشان که گرد می‌شد را به یاد دارم و خندۀ تمسخرآمیزشان را.

شاید اگر از همان موقع نوشتن را شروع می‌کردم دیگر کار به دانشگاه نمی‌کشید:)

موضوع من نوشتاردرمانی بود و اینکه نوشتن کافی نیست.

تکلیف آدم را در حداقل‌ترین حالت، با زمانِ حال روشن می‌کند. و شاید بتواند کمی هم از تار بودن آینده کم بکند. بالاخره آدم وفتی بداند کجاست، می‌تواند لحظاتی متوقف شود و ببیند  چه سمت و سویی می‌تواند برود؟ و به کجاها می‌تواند برسد؟

 

آدم اگر ننویسد همه‌اش خودش را به دویدن تشویق می‌کند. فکر می‌کند جایزه برای کسی است که بیشتر از همه خودش را هلاک کند. گمان می‌کند توقف کردن و اندیشیدن، وقت تلف کردن است و او را به عقب می‌کِشانَد.

خلاصه که آدم اگر بنویسد… یواش یواش آدم عمل‌گراتری می‌شود. دیگر آن‌طوری نمی‌شود که فقط توی فکر و خیال سِیر کند.

آدم اگر بنویسد نوشتن او را به فکر فرو می‌بَرَد نه به خیالاتِ باطل. ما خیلی از روز را توی فکریم؛ درواقع اصطلاحاً توی فکریم وگرنه اگر اهل تفکر بودیم، ملالی نبود.

خیلی از کارها را با حواس‌پرتی پیش می‌بریم. چون همیشه ذهنِ ما مشغول جاهای دیگر هم است. ما با مغزِ مشغول داریم زندگی می‌کنیم. هرگز نمی‌توانیم باور کنیم که آدم می‌تواند گاهی به هیچ چیز فکر نکند و واقعاً در لحظه باشد.

با نوشتن آن‌قدر می‌توانی برای خودت چُس‌ناله سوار کنی که دیگر قید چس‌ناله کردن را بزنی. به خودت بگویی بس است دیگر. چند کلمه بنالم؟ چند صفحه بنالم؟ دیگر دارم بالا‌ می‌آورم.

آدم اگر ننویسد… فکر می‌کند همیشه دنیایی حرف برای گفتن دارد.

آدم اگر ننویسد هر روز که از خواب بیدار می‌شود به نطرش می‌آید که دوباره تکرار روزهای قبل است؛ هرگز حس نمی‌کند امروز می‌تواند شروعی جدید و نو باشد. هرگز فکر نمی‌کند که شروع کردن می‌تواند به این سادگی باشد و همزمان با یک روز جدید اتفاق بیافتد. فکر می‌کند نمی‌تواند قالِ یک سری چیزها را برای همیشه کَند.

اگر ننویسد و برنامه نریزد، گمان می‌کند که فرصتی نیست؛ ولی می‌نویسد و برنامه می‌ریزد و یاد می‌گیرد که مدام به خودش و دیگران فرصت بهتر شدن بدهد.

به قول یکی (شاید خودم) بهتر شدن فرصت می‌خواهد؛ همان‌طورکه آدم ریزریز می‌تواند نابود شود، ریزریز هم می‌تواند خوشبخت شود.

نوشتن مزایای بسیار دارد؛ هرچه بیشتر می‌نویسم، میل‌ام به خواندن بیشتر می‌شود. بیشتر دوست دارم ایده‌پردازی کنم و برای خودم رویا ببافم. میلا‌م به اینکه زندگی را زندگی کنم بیشتر می‌شود. خودم را با نوشتن می‌شناسم. خودی را که معمولاً کمتر از موبایل‌مان می‌شناسیم. با نوشتن پی‌گیر زندگی خود می‌شویم. همان‌طور که هرروز تشنۀ شنیدن و پی‌گیری اخبار هستیم.

حالب نیست که نوشتن آدم را برای خودش جالب توجه می‌کند؟

چرا با خودمان طوری رفتار نمی‌کنیم که انگار قاره‎‌ای کشف‌نشده هستیم؟

ما نیاز به کشف شدن داریم و کسی جز خودمان میلی به کشف کردن‌مان ندارد.

نوشتنِ بدون زیستن، نوشتن بدونِ مطالعه، نوشتن بدون معاشرت با ادمیزاد جماعت، بند می‌آید. قطع می‌شود و کنار گذاشته می‌شود. اگر هم این‌طوری نشود، دستِ کم می‌افتد روی دور حرف‌های صد من یک غاز زدن و بیچاره می‌شود. اصلاً دیوانه می‌شود.

نوشتن چون زندگی مرا بهتر کرده است، و دارد مرا هرروز به انسان باکیفیت‌تری تبدیل می‌کند به شما پیشنهادش می‌دهم. (الآن بعضی‌ها می‌گویند تو باکیفیت شده‌ای اینی؟؛))

یک وقت‌ها‌یی یک فکرها و حرف‌هایی توی دهن و ذهن آدم می‌افتد که اگر بیرون نشوند زندگی را به گند می‌کِشند. این فکر و حرف‌ها را باید در قصه‌ای خیالی یا نیمه‌رئال گنجاند و جانی دوباره گرفت.

نوشتن دنیایی است که هرکس از هردری واردش بشود حرفی تازه برای گفتن دارد.

حرف تازه گفتن یعنی تجربه‌ای تازه داشتن.

 

و درنهایت این‌که نوشتن کافی نیست ولی لازم است…

این نیز بگذرد

هرگز در مواقع حساس و مبرم زندگی، جملهٔ معروف “این نیز بگذرد” به خاطرم خطور نکرده است.

و با غصه‌های پیش آمده در زندگی، طوری برخورد کرد‌ه‌ام که انگار آمده‌اند و قرار هم نیست بروند.

به جای این‌که نگاه کنم از کجا آمده‌اند، به کجا می‌روند و چطور عبور می‌کنند، زار زار می‌گریستم. شیون می‌کردم و از فرط گریه چشم‌هایم متورم می‌شدند و بعد تمام لحظات را به دراز کشیدن روی تختم می‌گذراندم.

عملاً دست از زیستن می‌شُستم.
و شروع دوبارهٔ زندگی، بستگی به ثانیهٔ پایانِ درد داشت!

اما یک سالی هست، وقت‌هایی که دردمند می‌شوم، چه ناشی از جنجالی درونی باشد چه بیرونی، آن را تماشا می‌کنم.

و با نوشتن از افکار، هیجانات و احوالم، آن روزها و ساعت‌هایی که به طرز عجیبی کُند سپری می‌شوند را مزه می‌کنم.

حالا اگر چه هنوز هم جملهٔ “این نیز بگذرد” را به خاطر نمی‌آورم، اما جمله‌ای که از این تماشا کردن‌ها بهم الهام شده است را با خودم زمزمه می‌کنم!

– به یاد این همه درختِ لخت و خشک و بی‌برگ می‌افتم.
قبل‌تَرَش هم، دلم را از یقین به بهار پُر می‌کنم.
حالا فهمیدی چرا تحمل این درد‌ها، برایم کُشنده نیست؟

می‌نویسم تا تمام لحظات زندگی را، به شیوهٔ خودم درک کنم!

چرا بنویسیم؟

عنصر اصلی زندگی خلاقانه، یادگیری است.

بهترین چیزی که انسان را به مدام در حال یادگیری بودن تشویق می‌کند و اصلا به او یادآوری می‌کند که مدت‌هاست از یادگیریِ چیزی جدید محروم مانده، همین نوشتن است.

وقت‌هایی که پای نوشتن می‌آییم و می‌بینیم حرفی برای گفتن نداریم، یعنی چیز جدیدی نیاموخته‌ایم؛ نه از زندگی و نه از متعلقات آن.

حالا چگونه نویسنده شویم؟

چگونه نویسنده شویم؟

برای دیدن چیزهای خیلی کوچک و خیلی بزرگِ زندگی، راهی نداریم جز نویسنده شدن!

نویسنده، قدرتش به قلمش نیست.
قدرت او از میزان توجه، حضور و هوشیاری‌اش سرچشمه می‌گیرد.

او از چیزهایی می‌نویسد که همه آن را تجربه می‌کنند ولی ندیده و نشنیده می‌گیرند.

نویسندگی به کتاب چاپ کردن نیست!
به اینکه چپ و راست صدایت بزنند؛ جناب نویسنده هم نیست!

نویسندگی، یک سبک زندگی است.
نه یک مهارت. نه یک علاقه. نه یک شغل.

نویسنده عنوانی است که خودمان به خودمان می‌دهیم.
هرچه هوشیارتر باشیم و بیشتر در زمان حال حضور داشته باشیم، نویسنده‌تریم.

ممکن است ننوشته، نویسنده بود و هزار هزار کلمه نوشت ولی نویسنده نبود.

شما نویسنده‌اید؟
– من که گاهی نیستم!

قبل از نویسنده شدن از خودتان بپرسید: چرا بنویسم؟