پندنامه‌ای برای خودم (به تقلید از جکسون براون)

  1. شادمانی را به تأخیر ننداز.
  2. روی طرزفکرت همیشه کار کن.
  3. موقعی که حس می‌کنی به آخر خط رسیده‌ای، به خودت یک مهلت دیگر بده.
  4. با رفیق صمیمی‌ا‌ت ازدواج کن.
  5. روز بدون آب و میوه نداشته باش.
  6. دنیای پدر و مادرت را کشف کن.
  7. وقت‌هایی که بی‌حوصله‌ای بیش‌تر از حد معمول به ظاهرت برس.
  8. از رنگ سبز غافل نشو.
  9. سوالاتی که کیفیت گفتگو را پایین می‌آورد، نپرس! مثل: دینت چیه؟ حقوقت چقدره؟ موضع گیری سیاسیت چجوره؟
  10. لفظ قلم صحبت نکن.
  11. راحت باش، تا خودت باشی.
  12. هروقت افسرده شدی، قبل از هر چیز کیفیت روابطت را بررسی کن (به ویژه رابطه با خودت را).
  13. اشک خوشحالی این و آن را دربیاور.
  14. راه‌های افرایش درآمد را یاد بگیر قبل از اینکه به صرفه‌جویی‌کردن یا خدا‌ناکرده خساست عادت کنی.
  15. گزاف نگو.
  16. از خدا بخواه اگر بدجنسی کردی، به خواسته‌ات نرسی.
  17. هم شب مسواک بزن هم صبح.
  18. عزیزانت را خوشحال کن؛ بقیه می‌توانند اشکشان را دربیاورند.
  19. شوخ و شنگ باش.
  20. دنبال چیزهای یک طرفه نباش.
  21. خودت را زود جمع و جور کن! گریه کن، بترس، ناامید شو؛ ولی کشدارش نکن.
  22. محل کارت را مثل خانه‌ات دوست بدار و همکارانت را مثل اعضای خانواده‌ات.
  23. همیشه برای دوستانت بهترین‌ها را آرزو کن و از موفقیت‌هایشان خوشحال شو. چون تو افتخار دوستی با آدم‌های موفق را داری.
  24. به سمت زندگی مینیمالیستی پیش برو.
  25. به دنبال رضایت از زندگی باش؛ نه غمگین نشدن یا همیشه خوشحال بودن.
  26. یا مطالعه را آغاز نکن، یا هرگز در طول زندگی‌ات از آن دست نکش.
  27. هروقت مریض شدی، و دارو روی تو اثر بهبودی نداشت احتمال بده که بیماری‌ات روان-تنی باشد.
  28. اول از همه آدم‌ها را درک کن، اگر فایده نداشت، قهر کن!
  29. از این‌که گاهی فرو بریزی و از صفر شروع کنی، نترس.
  30. حرف باد هواست؛ تجربه کن.
  31. جایی، فکری، راهی برای به آرامش رسیدن پیدا کن.
  32. همیشه درخواست کمک کن؛ از چیزها و کسان. به خصوص وقت‌هایی که احساس می‌کنی دیگر نمی‌توانی به زندگی ادامه بدهی.
  33. شاگردی کن.
  34. نواختن یک ساز را یاد بگیر؛ در هر سن و سالی که هستی.
  35. رقابت سالم وجود ندارد. پس هیچ‌وقت با دیگران رقابت نکن.

این فایل را هم از جکسون بروان بخوانید.

من نوشتن را به حرف‌زدن ترجیح می‌دهم

پیرزنی در من زندگی می‌کند که چند روزی است از تهران بیرون زده و رفته توی یک شهر کوچکِ بیابانی، به دور از شلوغی‌ها دارد وقت زیادی را در اتاقی کوچک سپری می‌کند.

او اساساً آدم گذشته‌نگری است و حسرت هر کارِ کوچک و بزرگی را که باید می‌کرده و نکرده، می‌خورَد. خیلی‌وقت‌ها هم از سر خیرخواهی فراوان با باید و نبایدکردن‌هایش تصویر بهتری را که می‌توانم داشته باشم بهم نشان می‌دهد. فقط هم به من قناعت نمی‌کند و دوست دارد هر مجلس رسمی و غیر رسمی را با اندرزهایش دست بگیرد.

فارغ‌ از آن زمان‌هایی که با عصبانیت بهش می‌گویم من همین که هستم خوب است، بقیه وقت‌ها را بهش کاغذ می‌دهم و می‌گویم بنویس. آن‌وقت یک روز که پنددانم خالی شده باشد می‌خوانم‌شان و اگر ارزش داشته باشد برای شما هم تعریف می‌کنم.

«این روزها پیله کرده که اول بنویس، بعد حرف بزن. می‌گوید اینطوری کسی که واقعاً بخواهد حرف‌هایت را بشنود از کسی که توی رودربایستی می‌خوانَدَت، جدا می‌شود.

بیشتر از هرجایی در وبلاگت بنویس و بدان که خواننده‌های صفحۀ اینستاگرامت مهمان یک روز و دو روز اند. آخرش همان خوانندگان وبلاگ هستند که برایت می‌مانند.

آن‌قدر به بی‌توجهی مردم نسبت به قیمت و قدرِ وقت، دامن نزن و توی راهروی اینستاگرام گیرشان ننداز. به فکر وقتِ مردم نیستی، لااقل به فکر کلاسِ کارِ خودت باش. حرف‌هایت را در این جاهای دمِ‌دستی هوار نزن؛ یک اعلامیه بکوب و بگو من فلان‌جا هستم، اگر دوست داشتید تشریف بیاورید. (حتماً هم بگو که هرکسی دونگ خودش را بدهد، چون اینطوری دوستی‌تان بادوام‌تر می‌شود.)»

از حق که نگذریم، خود من هم نوشتن را به حرف زدن ترجیح می‌دهم. به‌خصوص وقتی آن‌چه را که نوشته‌ام منتشر می‌کنم؛ باور نمی‌کنید با این‌کار چه‌قدر از داشتن دوستان هم‌فکر و هم‌مسیر راهِ دورتان شگفت‌زده می‌شوید.

نوشتن و عمومی‌کردن این نوشته‌ها مرا شجاع‌تر کرده است. و همیشه از خودم می‌پرسم چند نفر حاضرند تلاش‌هایشان را برای زندگی‌ای از هرلحاظ بهتر، علنی کنند؟  

حرف آخر:

من به برنامه‌ریزی روزانه، برای اکنونِ بهتر، ایمان دارم. برای همین هرروز در چند دسته‌بندی  مختلف‌، کارهایم را تقسیم می‌کنم. یکی از شلوغ‌ترین دسته‌بندی‌ها متعلق به خودمراقبتی است:

خوردن میوه دو ساعت قبل از غذا

مصرفِ مکمل‌ ویتامین، کلسیم و… (به توصیۀ پزشک)

مسواک دوبار در روز

استفاده از نخ‌دندان بعد از هروعدۀ غذایی

احوال‌پرسی از خانواده، دوستان و عزیزان

خوردن هفت هشت لیوان آب

استفادۀ کمتر از موبایل

و…

من هنوز موفق نشده‌ام به بهترین شکل از روزهایم استفاده کنم؛ اما تمام موارِدِ نوشته شده در دستۀ خودمراقبتی را هرطور که شده، انجام می‌دهم.

و خاصیت تعهد وحشیانه(!) به خودمراقبتی چیست؟

به من اعتمادبه‌نفس می‌دهد تا دست‌ِکم بعد از هر شکستی، توانِ دوباره شروع کردن را پیدا کنم.

راستی اگر شما بخواهید از خودتان مراقبت کنید چه‌کار می‌کنید؟ لطفاً نظرتان را برایم بنویسید.

چرا باید به نوشتن امیدوار بود؟


من زیاد کاغذ سیاه می‌کنم. شاید مشکل کم‌عمقی‌ام هم، همین زیاد نوشتن باشد چون حتی فرصت نمی‌کنم نوشته‌هایم را دوباره بخوانم.

به همین خاطر، من هم کم‌حافظه‌ام.

آنقدر هم شلخته‌نویس هستم که نمی‌توانم آنچه نوشته‌ام را پیدا کنم.

خلاصه که انگار بله. من هم چندان فرقی با شما که نمی‌نویسید ندارم؛ دستِ کم حالا حالاها بین من و شما تفاوت چندانی نیست.

من با نوشتن شاید کمی زودتر حال روحی‌ام بهتر شود و زودتر از شما بعد از زمین خوردن پا بگیرم. شاید زودتر از شما از شب و روزهای مه‌آلودِ ابهام خارج شوم. شاید زودتر از شما گاردم را پایین بیاورم و دیوارهای متعصبانه‌ام را بشکنم. و در یک جمله من احتمالاً با نوشتن فقط پاسخِ سریع‌تر وبهتری بدهم. اما درنهایت من هم در برخی موارد مثل اکثر شما هستم؛ فراموشکار و دور از اینجا و اکنون. من هم راهم را گم می‌کنم و بی‌معنایی خِرَم را می‌چسبد. من هم هرچه خودم را اسیر این آرزو و آن آرزو می‌کنم، گاهی انگار همان‌ها می‌خواهند مرگم را جلو بیاندازند. گاهی همان‌ها می‌خواهند تلخیِ نسیه به خوردم بدهند درواقع با این ادا اطوارهایی که من دارم سهمم اگر یک پرس غصه خوردن باشد از بس کنترلگرم و نابینا، دو پُرس دو پُرس به خورد خودم می‌دهم.

حرفم این است: با یک سال و دو سال نوشتن شاید هیچ فرقی با کسی که نمی‌نویسد نکنیم. من اما امیدوارانه به نوشتن دخیل بسته‌ام. چون ما که وقت داریم و اهل سرمایه‌گذاری هم هستیم، همیشه بوده‌ایم؛ همه‌مان. همین‌که به‌دنیا می‌آییم، یعنی روی ما سرمایه‌گذاری شده؛ عصای پیری کوری بشویم، سری تو سرها بشویم، عزیز و محترم بشویم، نامی و محبوب بشویم؛ این از پدر و مادر خودمان. پدر و مادر بقیه هم که روی خوب عروس و دامادی از ما در بیاید، حساب باز می‌کنند. حکومت روی خون ما و … خلاصه که انگار همه روی ما سرمایه‌گذاری کرده و می‌کنند، الّا خودمان.

من ننویسم که درخت‌ها برای خط‌خط‌هایی من قطع نشوند؟ خب برای خط‌خطی های بقیه که می‌میرند! بعد هم، من برای اینکه زنده بمانم هزینه دارم و هزینه‌اش نوشتن است. من تا همین‌جای کار هم، با نوشتن زنده مانده‌ام؛ این توجیهات را وقتی سر هم می‌کنم که از هدر دادنِ کاغذ برای نوشتنِ چرندیاتم شرمنده می‌شوم.

از اول می‌گفتم:« با یک روز دو روز نوشتن که اوضاعت تغییر نمی‌کند! اقلاکم باید دو هفته بنویسی. بعد گفتم توی دو هفته که اردیبهشت هم نمی‌شود، تو دو ماه بنویس. خب با دوماه بچه هم با دنیایی از ناتوانی‌ها زاییده نمی‌شود. دوسال هم که تازه تاتی‌تاتی و دیب دمَنی گفتن است.» خلاصه که حالا به نظرم 20 سال با ننوشتن زندگی کرده‌ام و برای بی‌اثر کردن آن روزها اقلاکم 20 سال دیگر زمان می‌خواهم. تازه اگر گذشته خون نباشد که اگر باشد زحمت و آب سرد و سوزِ دست دارد؛ دستِ آخر هم لکه‌اش می‌مانَد. پس با این حساب و کتابی که من کردم، راحت 40 سال دیگر زمان لازم دارم.

محض اطلاعتان، این چند وقت یک‌بار منتشرکردن‌ها هم، همان هُل‌های (الکیِ یا راستکی) دلخوش‌کننده است؛که بگوییم هستیم، و شما بگویید تنت سلامت.

هنر در خدمت زندگی

من دوست ندارم از آن آدم‌هایی باشم که عاقبت خودکشی می‌کنند.

چون من سراغ نوشتن رفتم تا از زندگی‌ام لذت ببرم و رضایت خاطر را تجربه کنم. سراغ نوشتن رفتم چون می‌خواستم ذهنم را از سوالاتی که هرگز جوابی برایشان نیست برهانم. چون می‌خواستم از شر آن فیلسوف‌بازی‌های افراط‌گونه‌ام که مرا روی مبل و تخت ولو نگه می‌داشت (و هنوز هم گاهی دست‌وپاگیر می‌شود) تا فقط به فکر فرو بروم، رها شوم.

یا دست‌کم این فکرها را با کسی سهیم شوم؛ بحثی بشود روی آن‌ها، خنده‌ای مضحکه‌آمیز بگیرد یا شاید جوابی برایشان پیدا شود یا موقتاً و دائماً منحل بشوند.

من دوست دارم همۀ عالم، فارغ از علاقه، استعداد و نیازشان، بنویسند و از نوشتن برای زندگی بهتر خدمت بگیرند.

من اگر روزی خودکشی کردم، یعنی نوشتن در خدمت زندگی‌ام نبوده. یا مثلاً نوشتن را مدتی قبل‌تر از اقدام به خودکشی، کنار گذاشته بودم. یا مثلاً از نوشتن برای رسیدن به شهرت استفاده کرده بودم. یا هرچیز حاشیه‌ای و غیر اصلیِ دیگر.

من رفتم سراغ نوشتن (فارغ‌ازاین‌که دست آخر کتابی از من چاپ بشود یا نه!) تا زندگی‌ام رونق بگیرد. تا زندگی را تمام و کمال ببینم و تجربه کنم!

خودکشی نشانۀ موفق نشدن من است!

در عوض اگر دوستان خوبی داشتم، اگر روابط سالمی داشتم، اگر روزمرگی‌هایم را دوست داشتم، یعنی موفق شده‌ام.

متن بالا را مدت‌ها قبل نوشته بودم. وقتی به این فکر می‌کنم که ممکن است نتوانم اینطوری که گفته‌ام زندگی کنم، می‌ترسم از انتشار همچین حرف‌هایی. اما واقعیت این است که این جور چیزها یک‌شبه که اتفاق نمی‌افتند. پروژه‌ای بلند مدت هستند و به اندازۀ یک زندگی پنجاه شصت ساله باید هرروز روی آن‌ها کار کنم. تازه آخرش هم هرگز حس تکامل به من دست نخواهد داد.

بگذریم.

چیزی که به من جرئت داد تا از پیوند زندگی و نوشتن به این شکل، پیش شما حرف بزنم متنی بود که از کتاب تا می‌توانی بنویس نوشتۀ ناتالی گلدبرگ،خواندم.

می‌خواهم دربارۀ دوشنبه‌هایی که با دوستم می‌گذشت بیشتر حرف بزنم. یک‌بار او را در طبقۀ اول خانه‌اش دیدم. شوهرش در طبقۀ بالا خوابیده بود. بچه‌هایش هم در مهدکودک بودند. بخاری برقی روی میز، کمکی به حال دست‌های یخ‌زده‌ام نمی‌کرد. دوستم مثل اهالی نیویورک، دستمال گردنی دور گردنش بسته بود. دربارۀ صدای خود در جایگاه نویسنده حرف زدیم: صدایی که چنین نیرومند و بی‌باکانه بود. اما در جایگاه انسان، چه سست و بزدل بودیم. و همین موجب جنون ما می‌شد: شکاف میان عشقی که وقتی می‌نشینیم و می‌نویسیم، نسبت به جهان احساس می‌کنیم، و بی اعتنایی ما به آن در زندگی انسانی خودمان.

چگونه همینگوی می‌توانست از صبر و شکیبایی سانتیاگو در قایق ماهیگیری بنویسد، اما وقتی پای خود را از اتاق کارش بیرون می‌گذاشت، با همسرش بدرفتاری و باده‌نوشی می‌کرد.

باید این دو جهان را به هم بپیوندیم. هنر، وادی و کنش عدم پرخاشگری است. باید این هنر را در زندگی روزمره‌مان به کار بگیریم. … استاد ذن می‌گوید: «باید همواره نسبت به همۀ موجودات زنده، مهربان و باملاحظه باشیم.» یعنی، نه این‌که شعری زیبا بنویسیم و آن‌گاه زندگی‌مان را به باد فنا بدهیم، ماشین خود را از بین ببریم، یا کسی را در بزرگراه به حال خود رها کنیم. …

ژرف‌ترین راز دل ما این است که می‌نویسیم چون جهان را دوست داریم. پس چرا این راز را با خود به اتاق و ایوان و حیاط خانه و خواربارفروشی نبریم؟ …

معنای زندگی| یا چطور معنای خود را از دست ندهیم؟

تصمیم دارم دربارۀ ایده‌ای مهم با شما حرف بزنم. همۀ ما آرزو و هدف‌هایی داریم، که گاهی محکم به اجرایی کردن‌شان می‌چسبیم و گاهی هم شُل‌کُن سِفت‌کُن در می‌آوریم. مثلاً خود من، علی رغم تمام علاقه‌ام به نوشتن، خواندن، زبان انگلیسی، روان‌شناسی، سرمایه‌گذاری و موسیقی، الآن در هیچ‌کدام از آن‌ها آن‌قدرها که باید قَدَر و قوی نشده‌ام. می‌خواهم اعتراف کنم که من دقیقاً از همان‌هایی هستم که شُل‌کُن سَفت‌کُن درمی‌آورند و دلیل این واقعیت هم چیزی نیست جز این که همۀ این چیزهایی که نام بردم، گاهی برایم بی‌معنا می‌شوند.

پس مشکل من معنا نداشتن نیست، مشکل من از دست دادن معناست.

البته آن‌قدرها هم تکلیفم معلوم نیست که بگویم معنا را از دست می‌دهم و خلاص. خیلی‌وقت‌ها همین معناهای از دست رفته، برمی‌گردند؛ یا با همان ریخت و قیافه یا با سر و شکلی جدید. و برای همین است که من مُدام خودم را در نقطۀ صفر می‌بینم. نقطه‌ای که بارها از آن عبور کرده و می‌کنم و دوباره به آن‌ برمی‌گردم.

من و شما نیاز داریم که هرروز برای اهداف و آرزوهایمان معنا خلق کنیم.

هرچندوقت‌ یک‌بار معنی‌های قدیمی را با خودمان تکرار کنیم و دست‌ِکم یکی دو معنای جدید هم اضافه کنیم. به فرض این‌که دلیل آوردن و توجیه کردن‌ها، معانی‌ای باشند که ما خلقشان می‌کنیم، درصورتی می‌توانند ما را به حرکت روبه‌جلو و کم نیاوردن تشویق کنند که زیاد باشند تا ما بتوانیم به راحتی بگوییم اگر این نشد، یکی دیگر.

پس به دو دلیل ساختن لیستی از معانی زندگی و مخلفات آن برایمان ضروری است:

اول این‌که ما کم‌حافظه هستیم و اگر دلایلمان را برای خودمان مرور نکنیم، این احتمال قوی وجود دارد که پس از مدتی نسبت به کاری که می‌کنیم دل‌سرد شویم. و دوم که شاید از همه مهم‌تر باشد این است که ما صرفاً با تکرار و چسبیدن به یک دسته از افکار و دلایل کهنه و تعصب پیدا کردن روی آن‌ها تن نمی‌دهیم؛ فراتر می‌رویم و هرروز روزمرگی‌مان را با احساس و فکری تَروتازه پیش می‌بریم.  ضمن این‌که واقعاً چه کسی از داشتن روزهای کسل‌کننده و تکراری لذت می‌بَرَد؟ من که نمی‎توانم.

حالا هم دوست دارم لیست معانی‌ام برای نویسندۀ بین‌المللی شدن را که قبلاً نوشته‌ام این‌جا بگذارم، تا حرف‌هایم برایتان ملموس‌تر باشد.

به نویسندۀ بین‌المللی شدن فکر می‌کنم:

  1. چون این‌طوری یاد می‎گیرم که به انگلیسی بنویسم و بخونم. شاید هیچ‌وقت به مهارت‌های عالی نرسم، اما مطمئنم که می‌تونم خیلی بهتر از حدی باشم که در حال حاضر هستم؛ و این یعنی رشد و توسعه.
  2. چون دوست دارم بسیاری از رمان‌های انگلیسی زبان رو چه مدرن و چه کلاسیک، به زبان اصلی‌شون بخونم، بدون سانسور و با زبان و لحن واقعی خود نویسنده.
  3. چون می‌خوام به این وسیله به انگلیسی مسلط بشم.
  4. چون دوست دارم سطح خودم رو بالا ببرم. و اگر هم بالا نرفت، اقلاکم براش تلاش کرده باشم.
  5. من عاشق مهارت‌هایی هستم که توی بلندمدت تقویت می‌شن، اگرچه برای امیدوار باقی موندن، به پیشرفت‌ها و دست‌آوردهای کوچیک و کوتاه‌مدت هم احتیاج دارم.
  6. از این مهم‌تر، دیگه صرفاً دونستن انگلیسی کفایت نمیکنه، الآن زمانِ به تسلط رسیدنه و من می‌خوام به تسلط برسم. و چه انگیزه‌ای بالاتر از این برای من وجود داره که خودم رو برای نویسندۀ بین‌الملی شدن آماده کنم؟
  7. از همۀ این‌ها که بگذریم …

دوست دارم ماه رو نشونه بگیرم، تا جایی میان ستاره‌ها فرود بیام.
و این لیست ادامه دارد…

خوش‌حال می‌شوم شما هم از معناهایتان بنویسید و به من لینک بدهید که حتماً بخوانمشان.

چرا بنویسم؟ من که نویسنده نیستم!

وقتی نوشتن را شروع کردم، سراغش نمی‌رفتم مگر در شرایط خاص. مثلاً خشمی، غصه‌ای.

مدتی گذشت و با ورق زدن نوشته‌هایم احساس کردم که افسرده به نظر می‌رسم. هرچه نوشته بودم بوی غم می‌داد و فغان از زندگی. من اما فوری به خودم برچسب افسرده بودن را نزدم. در عوض برنامۀ نوشتاری‌ام را تغییر دادم و هر روز نوشتم؛ فارغ‌از‌این‌که چه احساسی دارم. می‌خواستم مدرک جمع کنم.

بعد از سه ماه، وقتی به نوشته‌هایم نگاه کردم دیدم که روزهای خوش هم داشته‌ام. البته در این روزها با بی‌رحمی تمام، خیلی کوتاه نوشته بودم:

امروز آن‌قدر روز خوبی بود که حد نداشت؛ من امروز را با قلبم احساس کردم.

یا مثلاً روزهایی هم بود که اصلاً ننوشته بودم و در عوض فقط گفته بودم: ببخشید که این مدت چیزی ننوشته‌‌ام. از بس سَرَم گرمِِ شادی‌های زندگی بود که تو را یادم رفت.

در حالی‌که دربارۀ روزهایی که ناراحت بودم و بی‌حوصله، مفصل نوشته بودم؛ با جزئیات تمام وکمال.

اما همین که خودم را متعهد به روزانه‌نویسی کرده بودم باعث شد تا جلوی ذهن تحریفگرم را بگیرم و موقع ارزیابی کل زندگی‌ام، فقط نیمۀ خالی لیوان را نبینم.

من با روزانه‌نویسی جلوی بعضی از خطاهای شناختی ذهنم را می‌گیرم.

و اما روزانه‌نویسی چیست و چگونه انجامش بدهیم؟

با روزانه‌نویسی است که می‌توانید به نوشته‌هایتان و حدیث نفستان اعتماد کنید و براساس آن‌ها تصمیم بگیرید و خود را ارزیابی کنید. چون باور دارید که فقط از روزهای بد ننوشته‌اید؛ و همه روزها را ثبت کرده‌اید.

وقتی که روزانه‌نویسی می‎‌کنیم به این معناست که هر لحظه‌ای که دلمان بخواهد چیزی بگوییم یا حالی بر ما رخ بدهد، چه مثبت و چه منفی، دفتر و خودکاری دم دست داشته باشیم تا حرف‌ها و احساساتمان را بروز بدهیم.

جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن پیشنهاد می‌کند که روزانه حداقل 10 دقیقه، صرفِ نوشتن کنید. این دقایق می‌توانند همان دقایق پیش از خواب باشند. روزتان را در چند جملۀ ساده مرور کنید. مثلاً: امروز هم با اولین زنگ ساعتم از خواب بیدار نشدم. و طبق معمول صبحانه نخورده بیرون زدم. دست کم به موقع رسیدم و توانستم تا قبل از به پایان رسیدن روز کاری وظایفم را انجام بدهم. اگرچه تحمل همکارِ از زیرِکاردررُوای که بارِ تمامِ پروژه را روی دوش من انداخته سخت است، ولی همین‌که خودم را از انرژی منفی‌اش سالم نگه داشتم اتفاق خوبی بود. امروز هم آب فراوان نوشیدم و…؟

جولیا کامرون می‌گوید سعی کنید از دل این ده دقیقه نوشتن‌ها، یک سؤال بیرون بکشید و به ضمیر ناخودآگاهتان بفرسیتد و بخوابید.

مثلاً: چطور می‌توانم بدون جنگ و جدال، به همکارم بفهمانم که این پروژه برای او هم هست و کمی برای کار مشترکمان دل بسوزاند؟ اصلاً اگر این پروژه را با فرد دیگری شریک شوم چه می‌شود؟ من چگونه می‌توانم این مشکل را حل کنم؟

و در نهایت اینکه نگران نباشید اگر راه‌حلی به ذهنتان نمی‌رسد. صبح که بیدار شدید اگر پاسخی برای سوالتان وجود داشت، هنگام نوشتن صفحات صبحگاهی، یادداشتش کنید.

نکته مهم این است که در یادداشت‌های شبانه، حتما از تغییرات مثبت کوچک هم بنویسید. مثلاً:

امروز به جای اینکه تاکسی سوار شم، کمی پیاده‌روی کردم. امروز به جای خوردن نوشابه، آبمیوۀ طبیعی خوردم. امروز غیرمستقیم به همکارم گفتم که باید برای این پروژه وقت بیشتری بگذارد. یا …

و اما صفحات صبحگاهی چه هستند؟

در این نوع از نوشتن بیشترین هدف برونریزی است و اینکه بتوانیم به ناخودآگاه خود متصل شویم و بگذاریم او حرف بزند و بگوید چه درسرش می‌گذرد. وقتی از خواب بیدار می‌شویم به نطر نمی‌رسد که حرف خاصی داشته باشیم. در روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی اتفاق خاصی در بیرون یا درون ما رخ داده که باعث می‌شود پای نوشتن برویم. اما در صفحات صبحگاهی شاید خواب دیدن است که بتواند میل ما را به نوشتن ایجادکند. اما معمولاً با بی‌رغبتی سراغش می‌رویم ولی بعد از سه صفحه نوشتنِ بدونِ تحلیل و عقلانیت می‌گوییم چه‌قدر خوب شد که نوشتم.

درا دامه از آنچه که جولیا کامرون گفته می‌گویم، به‌اضافۀ تجربۀ شخصی خودم.

جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن:

صفحات صبحگاهی شاهد عینی زندگی ما هستند. آن‌ها تماس آگاه با هدایت روحی و معنوی را افزایش می‌دهند. آن‌ها روزهای ما را اولویت بندی می‌کنند و ضمن کوچک‌کردن سانسورچی درونمان، ما را قادر می‌سازند تا آزادانه‌تر و مؤثرتر بنویسیم. حالا آن‌ها دقیقاً چه هستند؟

صفحات صبحگاهی سه صفحۀ دست‌نویس روزانه هستند که دقیقاً جریان آگاهی را روی کاغذ می‌آورند. آن‌ها دربارۀ هرچیزی‌اند که به ذهنتان خطور می‌کند. آن‌ها ممکن است حقیر پرگله و شکایت، کسل‌کننده و خشمگین باشند. آن‌ها ممکن است شاد، روشنگر، پر از بینش و بصیرت و موشکافانه باشند. هیچ راه نادرستی برای انجام دادن آنها نیست. شما فقط دستتان را روی کاغذ حرکت می‌دهید و هرچه به ذهنتان می‌رسد را می‌نویسید: سرفۀ بابا دارد بدتر می‌شود… یادم رفت غذای گربه بخرم… اتفاقات جلسۀ دیروز را دوست نداشتم…

و اما من آن را به شیوه‌های مختلفی تجربه کرده‌ام. خوابالو خوابالو نوشته‌ام. بعد از اینکه بیدار شدم و کلی در جایم غلت خوردم نوشته‌ام. بعد از مسواک زدن و صبحانه خوردن. گاهی حتی بعد از رسیدن به محل کار و دانشگاه. بعد از کلی مکث و تأمل نوشته‌ام، تند و بی‌وقفه نوشته‌ام، با رویکرد گذشته‌نگر نوشته‌ام، با رویکرد آینده‌نگر هم. دربارۀ حسرت‌ها،آرزوها و …

بعضی روزها هم که برایم به کاری کسل‌کننده تبدیل می‌شد و فکر می‌کردم تأثیر مثبتی روی من ندارد، به محض بیدار شدن کتاب می‌خواندم. شعر، چهار اثر، شفای زندگی و…

شاهین کلانتری دربارۀ صفحات صبحگاهی مفصل نوشته است.

 

و حالا سنت جذاب خاطره‌نویسی.

که از بچگی با دیدن کارتون و فیلم‌ها بارها جوگیر می‌شدم که خاطره‌نویسی کنم اما خیلی زود کنار می‌گذاشتمش.

بعد هم در دوران راهنمایی مفهوم‌اش را تغییر داد و از دیگران می‌خواستم که برایم خاطره بنویسند و البته آن‌ها هم به یادگاری نوشتن می‌افتادند و زدن حرف‌های کلیشه‌ای؛ قطار زندگی‌ات روی ریل خوشبختی… !

اما خاطره‌نویسی سرشار از مشکلات تحریفی است. وقتی سعی کنیم با دیگران دربارۀ خاطرات مشترک صحبت کنیم بیشتر متوجه این تحریف‌ها می‌شویم؛ طوریکه اصلاً انگار حرف از یک خاطرۀ مشخص و مشترک نیست. در عوض اینطور به نظر می‌رسد که چندین خاطره هستند که دارند به زور به هم ربط داده می‌شوند. پس اگر بناست خاطره‌نویسی کنیم شاید بد نباشد که خاطراتمان را از چشم افراد دیگری که همراه ما بودند هم نگاه کنیم، چون بعاد نادیدۀ ماجرا برای ما آشکار می‌شود. در این صورت است که شاید بتوانیم اندازۀ خطاهای ذهنی‌مان را به حداقل برسانیم.

حالا می‌خواهم در این جا به مقایسۀ روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی بپردازم.

در خاطره‌نویسی شما بعد از گذشتن چند روز(یا مثلاً در آخرهفته‌ها) ماجراهایی را که سپری کرده‌اید و آن‌چه که بر شما گذشته است را می‌نویسید. نکتۀ مهمی که در خاطره‌نویسی وجود دارد این است که افراد بعد از گذشتن زمانی نسبتاً طولانی آنچه را که به خاطر می‌آورند می‌نویسند. با توجه به اینکه ذهن دچار انواع خطاهای شناختی می‌شود، ممکن است که بسیاری از جزئیات مثبت یا منفی به طور ناخودآگاه یادآوری نشوند. فرض کنید بعد از یک هفتۀ کاری موفق، روز آخر که شما بعد از یک ترافیک سرسام‌آور و گم کردن کیف پولتان می‌آیید سروقت خاطره‌نویسی. به نظرتان چه چیزهایی می‌نویسید؟ و آیا نوشته‌های شما می‌توانند نمودی ازکل هفتۀ از سرگذرانده باشند؟ به نظر شما این جا ذهنتان در دام تحریف گیر نمی‌افتد؟

من قصد ندارم بگویم این خوب است و آن یکی بد.

در این یادداشت قصد دارم با توجه به اینکه ممکن است مخاطب من علاقه به نوشتن داشته باشد یا نه، وقت آزاد نسبتاً زیادی داشته باشد یا نه و این‌جور چیزها برایش مزایای هرکدام را توضیح بدهم. آن‌وقت او خودش می‌تواند انتخاب‌هایی را به اولویت خودش پیش ببرد.

روزانه‌نویسی به خاطره‌نویسی آلوده نیست. خاطره‌نویس در روایت خاطره، حال و هزار چیز دیگر را هم مخلوط می‌کند. بهترین مثال برای روزهای عاشقانه است. در روزانه‌نویسی‌ها تمام ماجراهای ساده و کوچک عاشقانه ثبت می‌شوند ولی اگر این رابطۀ عاشقانه به آخر برسد و ما تصمیم بگیریم دربارۀ آن بنویسیم، آن ماجرا اصلاً داستان شادی نخواهد بود که هیچ، سراسر غصه و درد می‌شود. چه بسیار خاطره نویسی‌هایی که کاملاً عکس چیزی را که اتفاق افتاده است روایت کرده اند و حتی از دروغ خود بی‌خبر بوده اند. بعضی از نویسندگان کتاب‌های خودشان را از همین روزانه‌نویسی‌ها استخراج می‌کنند.  هرچه فاصلۀ بین اتفاق افتاده شده و ثبت آن را کمترکنیم، به روزانه‌نویسی نزدیک‌تر و از خاطره‌نویسی و مضرات آن دورتر می‌شویم.

و تفاوت یادداشت‌های شبانه و صفحات صبحگاهی که هر دو شکلی از روزانه نویسی هستند در چیست؟

یادداشت‌های شبانه را وقتی می‌نویسی که روزت را به پایان رسانده‌ای و دیگر نمی‌توانی به عقب برگردی، صفحات صبحگاهی را وقتی می‌نویسی که می‌دانی یک روز کامل داری و می‌توانی بیشتر از هروقت دیگری برای بهتر پیش بردنش برنامه‌ریزی کنی.

یادداشت‌های شبانه باعث می‌شوند شب را راحت بخوابیم و صفحات صبحگاهی باعث می‌شوند روز را با دل و جانی سبک‌تر شروع کنیم.

خلاصه کنم؟

نوشتن شاید بزرگترین نعمت انسان قرن بیست‌ویک است. نعمتی پایدار، ارزان و ارزشمند. حتی کم انجام دادنش هم بهتر از اصلاً انجام ندادنش است.

نوشتاردرمانی چیست؟

من وقتی نوشتن را شروع کردم، داشتم نوشتاردرمانی می‌کردم. اگرچه نمی‌دانستم همچین موضوعی وجود دارد. و این‌قدر تخصصی است که حتی برایش اصطلاح هم انتخاب کرده‌اند.

من می‌نوشتم. مدت زیادی بود که تمام واگویه‌های ذهنی‌ام را روی کاغذ می‌آوردم. بارها بود که در دفترم از وضعیتی نوشته بودم که شادی مرا دزدیده بود و گفته بودم که ترک‌اش می‌کنم و می‌روم سراغ خواسته‌های واقعی‌ام. به خودم دل و جرئت می‌دادم و دلگرمی، اما تمام جسارت من انگار در نوشتن خلاصه شده بود. می‌آمدم شاخ‌بازی در می‌آوردم و بعد هم مثل همان سگ بدبختِ خیسِ لگدخورده، پارس می‌کردم و وفاداری صاحبِ بی‌مروت را. از رشتۀ دانشگاهی‌ام خوشم نمی‌آمد. ازاین‌که رفقایم دوزاری‌اند و واقعی نیستند و فقط در خوشی همراهم هستند هم، کُفری می‌شدم.

من شبیه یک انسان معمولی بودم. کسی که غم و شادی‌اش همدیگر را خنثی کرده‌اند. کسی که خیلی عادی دارد زندگی می‌کند. می‌رود دانشگاه، درس می‌خواند، با دوستان‌اش وقت تلف می‌کند و …

من در نهایت اما پیش دفترم بود که خود واقعی‌ام را نشان می‌دادم. ابراز نارضایتی می‌کردم. به خودم به انتخاب‌هایم به جرئتِ نداشته‌ام برای تغییر، فخش و بَدوبی‌راه می‌گفتم.

من واقعاً از شرایطم بیزار بودم. نمی‌دانم فرهنگ تحمل و صبوری چرا آن‌وقت خودش را به من تحمیل کرده بود! که بمانم و بدبین شدن و منفی‌نگر شدن خودم را تماشا کنم؟!

نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم قبول کنم که آدم می‌تواند طغیان کند! می‌تواند در زندگی واقعی‌اش طغیان کند و وحشیانه بتازد به هر آن چیزی که نمی‌خواهدش به هر آن چیزی که دارد او را ذره ذره آب می‌کند!

نمی‌دانم چرا نمی‌دانستم می‌توانم آرزو داشته باشم و بهتر از آن، دنبال آرزوهایم بروم؟

چرا این‌قدر توقع‌ام پایین بود؟

چرا خودم را داشتم توسری‌خور بار می‌آوردم؟ چرا باخودم مثل یک موجود زنده و پویای لایق حیات، رفتار نمی‌کردم؟

نمی‌دانم چرا آن‌قدر می‌ترسیدم!

من اما بعد از نوشتن در ده‌ها دفتر 100 برگ فهمیدم که نمی‌شود آدم خودش را درگیر چیزی بکند که می‌داند دوست ندارد. که می‌داند باهاش لذت نمی‌برد.

علی‌رغم تمام این باورها، هم‌چنان داشتم خطا می‌رفتم و برای انتخاب شغل هم مسیری را انتخاب می‌کردم که قطعاً حال مرا بدتر از قبل می‌کرد.

نمی‌خواهم بروم سراغ دنبال کردن علاقه؛قبلاً به آن پرداخته‌ام (+)

این بار می‌خواهم بگویم که نوشتن کافی نیست.

نوشتن ممکن است تو را به بعضی چیزها متوجه کند. اما عمل‌گرایی است که تو را ارتقا می‌دهد.

عملگرایی است که زندگی را به سطحی بالاتر می‌کشاند.

نوشتن آدم را متوجه می‌کند. وقتی متوجه شدی باید قدم برداری.

نوشتن یک‌بار تو را متوجه می‌کند و تو اقدامی نمی‌کنی. دوبار متوجه می‌کند و باز هم بی‌تفاوتی می‌کنی. اما اگر بار سوم هم خیرخواهی کند، تو را متوجه کند ولی تو هم‌چنان سگ‌محل‌اش کنی، دیگر دست از سرت برمی‌دارد! اما کاش این حرف حقیقت داشت. واقعیت این است که نوشتن تا وقتی‌که به سمت‌اش بروی خیرش به تو می‌رسد. اما از جایی به‌ بعد، می‌تواند تو را دیوانه کند؛ و وقتی دیوانه می‌شوی که اقدام نکنی. از خودت بدت می‌آید. به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی چه‌قدر می‌دانی و متوجهی، و در عین حال تا چه اندازه نسبت به عمل کردن به دانسته‌هایت، بی‌توجهی.

می‌نویسی و با نوشتن است که متوجه می‌شوی کجای کارِ تو باید تغییر پیدا کند. کجاها را نادیده‌گرفته‌ای و داری دچار کوری می‌شوی!

بنویس، بنویس و بنویس.

بعد که نوشتی به آن فکر کن. ببین چه‌طور می‌توانی تغییری ایجاد کنی؛ هرچند کم، هرچند ناچیز.

تا ننویسی نمی‌توانی خودت را با واقعیت‌های زندگی‌ات روبرو کنی. نه که ما با واقعیت‌های زندگی روبرو نباشیم؛ هستیم اما نه هشیارانه. بیشترِ ما داریم ناهشیارانه زندگی را سپری می‌کنیم. ما فکر می‌کنیم و از آن بالاتر مهارتی داریم که می‌توانیم روی فکرهایمان هم دوباره فکر کنیم.

بازاندیشی کردن؛ بارها و بارها فکر کردن.

خلاصۀ کلام من این است که نوشتن به تنهایی هیچ‌کس را نجات نداده و نمی‌دهد.

و بدون نوشتن، آدم خیلی دیر خیلی چیزها را متوجه می‌شود.

نوشتن آدم را از ابتلای به کوری نجات می‌دهد. باعث می‌شود که ببیند، آن‌چه را که در امروزِ زندگی‌اش هست. امروز را برایش شفاف می‌کند. اگر آدم نداند آینده چه پیشِ رویَش می‌گذارد، مسئله‌ای نیست. اما اگر نداند که الآن در چه حال است یعنی مشکلی وجود دارد و یک جای کار دارد می‌لنگد.

برگردیم سَرِ داستان دوران دانشگاه.

من نوشتم و در نهایت با نوشتن بود که فهمیدم از شرایطم رضایت خاطر ندارم. اگر نمی‌نوشتم و به درون خودم سفر نمی‌کردم، از بیرون همه چیز عالی به نظر می‌رسید. یک رشتۀ محبوب در دنیا، در یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران، هم‌جواری و هم‌صحبتی با افرادی مهم و مؤثر در رده‌های بالای جامعه. و چه‌قدر این بشر خوشبخت است. هیچ‌کس در فامیل هم نتوانسته خودش را به چنین دانشگاهی برساند. و بهم می‌گفتند:« باهوش و بااستعداد. از بودن در بهترین دانشگاه برایمان تعریف کن!» و من احتمالاً مثل خَر کِیفور می‌شدم و به نادیده‌گرفتن خودم و دنیای خودم و خواسته‌ها و باورهای خودم ادامه می‌دادم و از درون پوکیده، مسیری را می‌رفتم که مرا صرفاً از بیرون، خوشبخت به نظر می‌رساند.

یاد کودکی‌ام افتادم. آن‌وقت‌ها که به خاطر داشتن سایز بزرگ پایم نسبت به همسن‌وسال‌هایم از خریدن کفش خجالت می‌کشیدم. آن‌قدری که کفش پای مرا می‌زد ولی به حرفِ فروشنده گوش می‌دادم که می‌گفت اندازه‌ات است، فکر می‌کنی برایت تنگ است. بپوشی جا باز می‌کند. و من جرئت نداشتم بگویم می‌شود یک سایز بزرگ‌تر هم امتحان کنم؟ چون فروشنده‌ها نسبت به همان سایز کوچک هم واکنش خوبی نداشتند؛ چشم‌هایشان که گرد می‌شد را به یاد دارم و خندۀ تمسخرآمیزشان را.

شاید اگر از همان موقع نوشتن را شروع می‌کردم دیگر کار به دانشگاه نمی‌کشید:)

موضوع من نوشتاردرمانی بود و اینکه نوشتن کافی نیست.

تکلیف آدم را در حداقل‌ترین حالت، با زمانِ حال روشن می‌کند. و شاید بتواند کمی هم از تار بودن آینده کم بکند. بالاخره آدم وفتی بداند کجاست، می‌تواند لحظاتی متوقف شود و ببیند  چه سمت و سویی می‌تواند برود؟ و به کجاها می‌تواند برسد؟

 

آدم اگر ننویسد همه‌اش خودش را به دویدن تشویق می‌کند. فکر می‌کند جایزه برای کسی است که بیشتر از همه خودش را هلاک کند. گمان می‌کند توقف کردن و اندیشیدن، وقت تلف کردن است و او را به عقب می‌کِشانَد.

خلاصه که آدم اگر بنویسد… یواش یواش آدم عمل‌گراتری می‌شود. دیگر آن‌طوری نمی‌شود که فقط توی فکر و خیال سِیر کند.

آدم اگر بنویسد نوشتن او را به فکر فرو می‌بَرَد نه به خیالاتِ باطل. ما خیلی از روز را توی فکریم؛ درواقع اصطلاحاً توی فکریم وگرنه اگر اهل تفکر بودیم، ملالی نبود.

خیلی از کارها را با حواس‌پرتی پیش می‌بریم. چون همیشه ذهنِ ما مشغول جاهای دیگر هم است. ما با مغزِ مشغول داریم زندگی می‌کنیم. هرگز نمی‌توانیم باور کنیم که آدم می‌تواند گاهی به هیچ چیز فکر نکند و واقعاً در لحظه باشد.

با نوشتن آن‌قدر می‌توانی برای خودت چُس‌ناله سوار کنی که دیگر قید چس‌ناله کردن را بزنی. به خودت بگویی بس است دیگر. چند کلمه بنالم؟ چند صفحه بنالم؟ دیگر دارم بالا‌ می‌آورم.

آدم اگر ننویسد… فکر می‌کند همیشه دنیایی حرف برای گفتن دارد.

آدم اگر ننویسد هر روز که از خواب بیدار می‌شود به نطرش می‌آید که دوباره تکرار روزهای قبل است؛ هرگز حس نمی‌کند امروز می‌تواند شروعی جدید و نو باشد. هرگز فکر نمی‌کند که شروع کردن می‌تواند به این سادگی باشد و همزمان با یک روز جدید اتفاق بیافتد. فکر می‌کند نمی‌تواند قالِ یک سری چیزها را برای همیشه کَند.

اگر ننویسد و برنامه نریزد، گمان می‌کند که فرصتی نیست؛ ولی می‌نویسد و برنامه می‌ریزد و یاد می‌گیرد که مدام به خودش و دیگران فرصت بهتر شدن بدهد.

به قول یکی (شاید خودم) بهتر شدن فرصت می‌خواهد؛ همان‌طورکه آدم ریزریز می‌تواند نابود شود، ریزریز هم می‌تواند خوشبخت شود.

نوشتن مزایای بسیار دارد؛ هرچه بیشتر می‌نویسم، میل‌ام به خواندن بیشتر می‌شود. بیشتر دوست دارم ایده‌پردازی کنم و برای خودم رویا ببافم. میلا‌م به اینکه زندگی را زندگی کنم بیشتر می‌شود. خودم را با نوشتن می‌شناسم. خودی را که معمولاً کمتر از موبایل‌مان می‌شناسیم. با نوشتن پی‌گیر زندگی خود می‌شویم. همان‌طور که هرروز تشنۀ شنیدن و پی‌گیری اخبار هستیم.

حالب نیست که نوشتن آدم را برای خودش جالب توجه می‌کند؟

چرا با خودمان طوری رفتار نمی‌کنیم که انگار قاره‎‌ای کشف‌نشده هستیم؟

ما نیاز به کشف شدن داریم و کسی جز خودمان میلی به کشف کردن‌مان ندارد.

نوشتنِ بدون زیستن، نوشتن بدونِ مطالعه، نوشتن بدون معاشرت با ادمیزاد جماعت، بند می‌آید. قطع می‌شود و کنار گذاشته می‌شود. اگر هم این‌طوری نشود، دستِ کم می‌افتد روی دور حرف‌های صد من یک غاز زدن و بیچاره می‌شود. اصلاً دیوانه می‌شود.

نوشتن چون زندگی مرا بهتر کرده است، و دارد مرا هرروز به انسان باکیفیت‌تری تبدیل می‌کند به شما پیشنهادش می‌دهم. (الآن بعضی‌ها می‌گویند تو باکیفیت شده‌ای اینی؟؛))

یک وقت‌ها‌یی یک فکرها و حرف‌هایی توی دهن و ذهن آدم می‌افتد که اگر بیرون نشوند زندگی را به گند می‌کِشند. این فکر و حرف‌ها را باید در قصه‌ای خیالی یا نیمه‌رئال گنجاند و جانی دوباره گرفت.

نوشتن دنیایی است که هرکس از هردری واردش بشود حرفی تازه برای گفتن دارد.

حرف تازه گفتن یعنی تجربه‌ای تازه داشتن.

 

و درنهایت این‌که نوشتن کافی نیست ولی لازم است…

این نیز بگذرد

هرگز در مواقع حساس و مبرم زندگی، جملهٔ معروف “این نیز بگذرد” به خاطرم خطور نکرده است.

و با غصه‌های پیش آمده در زندگی، طوری برخورد کرد‌ه‌ام که انگار آمده‌اند و قرار هم نیست بروند.

به جای این‌که نگاه کنم از کجا آمده‌اند، به کجا می‌روند و چطور عبور می‌کنند، زار زار می‌گریستم. شیون می‌کردم و از فرط گریه چشم‌هایم متورم می‌شدند و بعد تمام لحظات را به دراز کشیدن روی تختم می‌گذراندم.

عملاً دست از زیستن می‌شُستم.
و شروع دوبارهٔ زندگی، بستگی به ثانیهٔ پایانِ درد داشت!

اما یک سالی هست، وقت‌هایی که دردمند می‌شوم، چه ناشی از جنجالی درونی باشد چه بیرونی، آن را تماشا می‌کنم.

و با نوشتن از افکار، هیجانات و احوالم، آن روزها و ساعت‌هایی که به طرز عجیبی کُند سپری می‌شوند را مزه می‌کنم.

حالا اگر چه هنوز هم جملهٔ “این نیز بگذرد” را به خاطر نمی‌آورم، اما جمله‌ای که از این تماشا کردن‌ها بهم الهام شده است را با خودم زمزمه می‌کنم!

– به یاد این همه درختِ لخت و خشک و بی‌برگ می‌افتم.
قبل‌تَرَش هم، دلم را از یقین به بهار پُر می‌کنم.
حالا فهمیدی چرا تحمل این درد‌ها، برایم کُشنده نیست؟

می‌نویسم تا تمام لحظات زندگی را، به شیوهٔ خودم درک کنم!