پندنامه‌ای برای خودم (به تقلید از جکسون براون)

  1. شادمانی را به تأخیر ننداز.
  2. روی طرزفکرت همیشه کار کن.
  3. موقعی که حس می‌کنی به آخر خط رسیده‌ای، به خودت یک مهلت دیگر بده.
  4. با رفیق صمیمی‌ا‌ت ازدواج کن.
  5. روز بدون آب و میوه نداشته باش.
  6. دنیای پدر و مادرت را کشف کن.
  7. وقت‌هایی که بی‌حوصله‌ای بیش‌تر از حد معمول به ظاهرت برس.
  8. از رنگ سبز غافل نشو.
  9. سوالاتی که کیفیت گفتگو را پایین می‌آورد، نپرس! مثل: دینت چیه؟ حقوقت چقدره؟ موضع گیری سیاسیت چجوره؟
  10. لفظ قلم صحبت نکن.
  11. راحت باش، تا خودت باشی.
  12. هروقت افسرده شدی، قبل از هر چیز کیفیت روابطت را بررسی کن (به ویژه رابطه با خودت را).
  13. اشک خوشحالی این و آن را دربیاور.
  14. راه‌های افرایش درآمد را یاد بگیر قبل از اینکه به صرفه‌جویی‌کردن یا خدا‌ناکرده خساست عادت کنی.
  15. گزاف نگو.
  16. از خدا بخواه اگر بدجنسی کردی، به خواسته‌ات نرسی.
  17. هم شب مسواک بزن هم صبح.
  18. عزیزانت را خوشحال کن؛ بقیه می‌توانند اشکشان را دربیاورند.
  19. شوخ و شنگ باش.
  20. دنبال چیزهای یک طرفه نباش.
  21. خودت را زود جمع و جور کن! گریه کن، بترس، ناامید شو؛ ولی کشدارش نکن.
  22. محل کارت را مثل خانه‌ات دوست بدار و همکارانت را مثل اعضای خانواده‌ات.
  23. همیشه برای دوستانت بهترین‌ها را آرزو کن و از موفقیت‌هایشان خوشحال شو. چون تو افتخار دوستی با آدم‌های موفق را داری.
  24. به سمت زندگی مینیمالیستی پیش برو.
  25. به دنبال رضایت از زندگی باش؛ نه غمگین نشدن یا همیشه خوشحال بودن.
  26. یا مطالعه را آغاز نکن، یا هرگز در طول زندگی‌ات از آن دست نکش.
  27. هروقت مریض شدی، و دارو روی تو اثر بهبودی نداشت احتمال بده که بیماری‌ات روان-تنی باشد.
  28. اول از همه آدم‌ها را درک کن، اگر فایده نداشت، قهر کن!
  29. از این‌که گاهی فرو بریزی و از صفر شروع کنی، نترس.
  30. حرف باد هواست؛ تجربه کن.
  31. جایی، فکری، راهی برای به آرامش رسیدن پیدا کن.
  32. همیشه درخواست کمک کن؛ از چیزها و کسان. به خصوص وقت‌هایی که احساس می‌کنی دیگر نمی‌توانی به زندگی ادامه بدهی.
  33. شاگردی کن.
  34. نواختن یک ساز را یاد بگیر؛ در هر سن و سالی که هستی.
  35. رقابت سالم وجود ندارد. پس هیچ‌وقت با دیگران رقابت نکن.

این فایل را هم از جکسون بروان بخوانید.

هنر در خدمت زندگی

من دوست ندارم از آن آدم‌هایی باشم که عاقبت خودکشی می‌کنند.

چون من سراغ نوشتن رفتم تا از زندگی‌ام لذت ببرم و رضایت خاطر را تجربه کنم. سراغ نوشتن رفتم چون می‌خواستم ذهنم را از سوالاتی که هرگز جوابی برایشان نیست برهانم. چون می‌خواستم از شر آن فیلسوف‌بازی‌های افراط‌گونه‌ام که مرا روی مبل و تخت ولو نگه می‌داشت (و هنوز هم گاهی دست‌وپاگیر می‌شود) تا فقط به فکر فرو بروم، رها شوم.

یا دست‌کم این فکرها را با کسی سهیم شوم؛ بحثی بشود روی آن‌ها، خنده‌ای مضحکه‌آمیز بگیرد یا شاید جوابی برایشان پیدا شود یا موقتاً و دائماً منحل بشوند.

من دوست دارم همۀ عالم، فارغ از علاقه، استعداد و نیازشان، بنویسند و از نوشتن برای زندگی بهتر خدمت بگیرند.

من اگر روزی خودکشی کردم، یعنی نوشتن در خدمت زندگی‌ام نبوده. یا مثلاً نوشتن را مدتی قبل‌تر از اقدام به خودکشی، کنار گذاشته بودم. یا مثلاً از نوشتن برای رسیدن به شهرت استفاده کرده بودم. یا هرچیز حاشیه‌ای و غیر اصلیِ دیگر.

من رفتم سراغ نوشتن (فارغ‌ازاین‌که دست آخر کتابی از من چاپ بشود یا نه!) تا زندگی‌ام رونق بگیرد. تا زندگی را تمام و کمال ببینم و تجربه کنم!

خودکشی نشانۀ موفق نشدن من است!

در عوض اگر دوستان خوبی داشتم، اگر روابط سالمی داشتم، اگر روزمرگی‌هایم را دوست داشتم، یعنی موفق شده‌ام.

متن بالا را مدت‌ها قبل نوشته بودم. وقتی به این فکر می‌کنم که ممکن است نتوانم اینطوری که گفته‌ام زندگی کنم، می‌ترسم از انتشار همچین حرف‌هایی. اما واقعیت این است که این جور چیزها یک‌شبه که اتفاق نمی‌افتند. پروژه‌ای بلند مدت هستند و به اندازۀ یک زندگی پنجاه شصت ساله باید هرروز روی آن‌ها کار کنم. تازه آخرش هم هرگز حس تکامل به من دست نخواهد داد.

بگذریم.

چیزی که به من جرئت داد تا از پیوند زندگی و نوشتن به این شکل، پیش شما حرف بزنم متنی بود که از کتاب تا می‌توانی بنویس نوشتۀ ناتالی گلدبرگ،خواندم.

می‌خواهم دربارۀ دوشنبه‌هایی که با دوستم می‌گذشت بیشتر حرف بزنم. یک‌بار او را در طبقۀ اول خانه‌اش دیدم. شوهرش در طبقۀ بالا خوابیده بود. بچه‌هایش هم در مهدکودک بودند. بخاری برقی روی میز، کمکی به حال دست‌های یخ‌زده‌ام نمی‌کرد. دوستم مثل اهالی نیویورک، دستمال گردنی دور گردنش بسته بود. دربارۀ صدای خود در جایگاه نویسنده حرف زدیم: صدایی که چنین نیرومند و بی‌باکانه بود. اما در جایگاه انسان، چه سست و بزدل بودیم. و همین موجب جنون ما می‌شد: شکاف میان عشقی که وقتی می‌نشینیم و می‌نویسیم، نسبت به جهان احساس می‌کنیم، و بی اعتنایی ما به آن در زندگی انسانی خودمان.

چگونه همینگوی می‌توانست از صبر و شکیبایی سانتیاگو در قایق ماهیگیری بنویسد، اما وقتی پای خود را از اتاق کارش بیرون می‌گذاشت، با همسرش بدرفتاری و باده‌نوشی می‌کرد.

باید این دو جهان را به هم بپیوندیم. هنر، وادی و کنش عدم پرخاشگری است. باید این هنر را در زندگی روزمره‌مان به کار بگیریم. … استاد ذن می‌گوید: «باید همواره نسبت به همۀ موجودات زنده، مهربان و باملاحظه باشیم.» یعنی، نه این‌که شعری زیبا بنویسیم و آن‌گاه زندگی‌مان را به باد فنا بدهیم، ماشین خود را از بین ببریم، یا کسی را در بزرگراه به حال خود رها کنیم. …

ژرف‌ترین راز دل ما این است که می‌نویسیم چون جهان را دوست داریم. پس چرا این راز را با خود به اتاق و ایوان و حیاط خانه و خواربارفروشی نبریم؟ …

چگونه به روابطمان گند بزنیم؟

 نادر ابراهیمی

در چهل نامۀ کوتاه به همسرم،

از غم می‌گوید، از معنای زندگی، از روزمرگی، از دوست داشتن، از کم‌لطفی‌های گاه‌به‌گاه خودش، از نداری‌ها و مشکلات اقتصادی، از دغدغه‌های اجتماعی، از اهمیت آگاهی سیاسی زنان، از علاقه‌اش به نوشتن و …

 اما من دوست دارم در این پست کوتاه درباره فقط و فقط یک چیز صحبت کنم.

 به قول خودش:«زبان، بسیار پیش می‌آید که به یک زندگیِ خوب، خیانت کند، و بی‌شمار هم کرده‌است.»

او در نامۀ هفدهم نوشته است:

گهگاه در لحظه‌های پریشان حالی می‌اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه، دوست داشتن را به بیزاری و محبت را به نفرت تبدیل کند...

راستش، اگر پای شخصیت‌های داستان‌هایم در میان باشد، امکاناتی برای چنین تبدیل‌های مصیبت‌باری به ذهنم می‌آید- گرچه هنوز، هیچ یک از آن‌ها‌را رغبت نکرده‌ام که باور کنم و به کار بگیرم...

ای عزیز!

من نیز همچون تو در باب انهدام عشق، داستان‌های بسیار خوانده‌ام و شنیده‌ام؛ اما گمان می‌کنم- یعنی اعتقاد دارم- که علت همه‌ی این ویرانی‌های تاسف‌بار، صرفا سست بودن اساسِ بِنا بوده‌است، و بیش از این، حتی حقیقی نبودن بِنا...

و درنامۀ سی‌وپنجم از مرضی می‌گوید که می‌تواند آهسته آهسته، زندگی مشترک و هر رابطه‌ای را منهدم کند!

... همه می‌دانند که من زبان تلخی دارم؛ زبانی که گویی برای زخم زدن ساخته شده‌است. به همین دلیل بسیار پیش آمده‌است که حس کرده‌ام آن‌چه تو را ناگهان افسرده کرده‌است، نه گلایۀ من، که کنایۀ من بوده‌است، و کارکرد این زبانی که دوره‌های سخت کودکی و نوجوانی، گوشه‌دار و تیز و برّنده‌اش کرده‌است.

هرگز نباید تکرار شود؛ هرگز.

زبان پر خباثت را تنها باید برای دشمن خبیث به کار گرفت، و این بسیار ابلهانه است که گهگاه گمان بریم که در خانۀ خود و در اتاق خود، زیر یک سقف، با دشمنی بدنهاد زندگی می‌کنیم. من اعتقاد راسخ دارم که در چنین حالی، زندگی نکردن، به مراتب شرافتمندانه‌تر، انسانی‌تر و جوانمردانه‌تر از زیستنی است توام با ضربه و زخم.

بانوی بزرگوار من!

بی‌رحمی... بی‌رحمی... این تنها عاملی است که زندگی مشترک را به آسانی به جهنم تبدیل می‌کند.

سخت‌ترین انتقادها اگر با شقاوت همراه نباشد، آن‌طور نمی‌کوبد که مرمت ناپذیر باشد. زمانی که عدالت در بیان حقیقت از میان می‌رود، حقیقت از میان می‌رود!

...

ما باید در جمیع لحظه‌های خشم و افسردگی به خود بگوییم:

بدون زهر... بدون زهر... چرا که هیچ چیز همچون زهرِ کلام، زندگی مشترک را سرشار از بیزاری نمی‌کند!