یکی از عوامل افسردگی و ناامیدی ما در زندگی این است که دقیقاً نمی‌دانیم از دیگران چه خواسته‌هایی داریم.

اگر هم بدانیم آنطور که باید شفاف و ملموس نیست؛ طوریکه به ندرت می‌توانیم وارد جزئیات خواسته‌هایمان بشویم.

ممکن است خیلی کلی بگوییم:

دوست دارم بیشتر دوستم داشته باشد…

دلم می‌خواهد بیشتر احترامم را نگه‌ دارد…

و خواسته‌هایی از این قبیل (بدون بیانِ هیچ جزئیات واضحی)

اگر بتوانیم با جزئیات خواسته‌هایمان را با دیگران مطرح کنیم، روابط بهتری خواهیم داشت و طبیعتاً احساسمان هم بهتر می‌شود.

به سوال زیر فکر کنید (هروقت می‌گویم فکر کنید منظورم این است که بنویسید) و بگذارید تا هروقت که لازم است از شما زمان بگیرد.

اگر می‌خواهی احساس بهتری داشته باشی، مشخص کن که دوست داری دیگران چه کار کنند تا زندگی برای تو خوش‌آیندتر شود؟

منظور از دیگران در جمله: همسر، همکار، رئیس، دوست، اعضای خانواده و هرکسی که با او در ارتباطیم است.

مثلاً اگر این خواسته که دوست دارم بیشتر دوستم داشته باشد، در تعریفی جزئی‌تر به این معنا باشد:

ف بگویم تا فرحزاد برود و قبل از اینکه من بگویم چه چیز ناراحت یا خوشحالم می‌کند (در مورد اعضای خانواده و دوستان) خودشان بفهمند، یا قبل از اینکه بگویم ساعت کاری‌ام زیاد است و سلامتی‌ام دارد به خطر می‌افتد خودشان بفهمند که باید کارم را کمتر کنند(در مورد رئیس)

در این مورد با بیان جزئیات است که متوجه می‌شویم خواستۀ معقولی نداریم و بهتر است تعریف‌های درست‌تر و قابل‌دستیابی‌تری از دوست‌داشته‌شدن برای خودمان ارائه بدهیم.

یا مثلاً اگر این خواسته که دلم می‌خواهد بیشتر احترامم را نگه‌دارد در تعریف جزئی‌تر به این معنا باشد که:

بگذارد دربارۀ مسائل شخصی‌ام مثل سلیقه‌ام در لباس‌پوشیدن، یا مواجهه‌ام با مشکلات شخصی‌ به شیوه‌ای که خودم مصلحت می‌دانم پیش بروم و هروقت مشورت خواستم اظهار نظر کند…

متوجه می‌شویم که خواستۀ معقولی داریم، و فرد مقابلمان هم دقیقاً می‌داند با رعایت چه نکاتی می‌تواند نیاز ما را به احترامِ بیشتر برطرف کند.

پس به این سوال فکر کنید:

دوست دارید دیگران چه کار کنند تا زندگی برایتان خوش‌آیندتر شود؟