من نوشتن را به حرف‌زدن ترجیح می‌دهم

پیرزنی در من زندگی می‌کند که چند روزی است از تهران بیرون زده و رفته توی یک شهر کوچکِ بیابانی، به دور از شلوغی‌ها دارد وقت زیادی را در اتاقی کوچک سپری می‌کند.

او اساساً آدم گذشته‌نگری است و حسرت هر کارِ کوچک و بزرگی را که باید می‌کرده و نکرده، می‌خورَد. خیلی‌وقت‌ها هم از سر خیرخواهی فراوان با باید و نبایدکردن‌هایش تصویر بهتری را که می‌توانم داشته باشم بهم نشان می‌دهد. فقط هم به من قناعت نمی‌کند و دوست دارد هر مجلس رسمی و غیر رسمی را با اندرزهایش دست بگیرد.

فارغ‌ از آن زمان‌هایی که با عصبانیت بهش می‌گویم من همین که هستم خوب است، بقیه وقت‌ها را بهش کاغذ می‌دهم و می‌گویم بنویس. آن‌وقت یک روز که پنددانم خالی شده باشد می‌خوانم‌شان و اگر ارزش داشته باشد برای شما هم تعریف می‌کنم.

«این روزها پیله کرده که اول بنویس، بعد حرف بزن. می‌گوید اینطوری کسی که واقعاً بخواهد حرف‌هایت را بشنود از کسی که توی رودربایستی می‌خوانَدَت، جدا می‌شود.

بیشتر از هرجایی در وبلاگت بنویس و بدان که خواننده‌های صفحۀ اینستاگرامت مهمان یک روز و دو روز اند. آخرش همان خوانندگان وبلاگ هستند که برایت می‌مانند.

آن‌قدر به بی‌توجهی مردم نسبت به قیمت و قدرِ وقت، دامن نزن و توی راهروی اینستاگرام گیرشان ننداز. به فکر وقتِ مردم نیستی، لااقل به فکر کلاسِ کارِ خودت باش. حرف‌هایت را در این جاهای دمِ‌دستی هوار نزن؛ یک اعلامیه بکوب و بگو من فلان‌جا هستم، اگر دوست داشتید تشریف بیاورید. (حتماً هم بگو که هرکسی دونگ خودش را بدهد، چون اینطوری دوستی‌تان بادوام‌تر می‌شود.)»

از حق که نگذریم، خود من هم نوشتن را به حرف زدن ترجیح می‌دهم. به‌خصوص وقتی آن‌چه را که نوشته‌ام منتشر می‌کنم؛ باور نمی‌کنید با این‌کار چه‌قدر از داشتن دوستان هم‌فکر و هم‌مسیر راهِ دورتان شگفت‌زده می‌شوید.

نوشتن و عمومی‌کردن این نوشته‌ها مرا شجاع‌تر کرده است. و همیشه از خودم می‌پرسم چند نفر حاضرند تلاش‌هایشان را برای زندگی‌ای از هرلحاظ بهتر، علنی کنند؟  

حرف آخر:

من به برنامه‌ریزی روزانه، برای اکنونِ بهتر، ایمان دارم. برای همین هرروز در چند دسته‌بندی  مختلف‌، کارهایم را تقسیم می‌کنم. یکی از شلوغ‌ترین دسته‌بندی‌ها متعلق به خودمراقبتی است:

خوردن میوه دو ساعت قبل از غذا

مصرفِ مکمل‌ ویتامین، کلسیم و… (به توصیۀ پزشک)

مسواک دوبار در روز

استفاده از نخ‌دندان بعد از هروعدۀ غذایی

احوال‌پرسی از خانواده، دوستان و عزیزان

خوردن هفت هشت لیوان آب

استفادۀ کمتر از موبایل

و…

من هنوز موفق نشده‌ام به بهترین شکل از روزهایم استفاده کنم؛ اما تمام موارِدِ نوشته شده در دستۀ خودمراقبتی را هرطور که شده، انجام می‌دهم.

و خاصیت تعهد وحشیانه(!) به خودمراقبتی چیست؟

به من اعتمادبه‌نفس می‌دهد تا دست‌ِکم بعد از هر شکستی، توانِ دوباره شروع کردن را پیدا کنم.

راستی اگر شما بخواهید از خودتان مراقبت کنید چه‌کار می‌کنید؟ لطفاً نظرتان را برایم بنویسید.

چرا باید به نوشتن امیدوار بود؟


من زیاد کاغذ سیاه می‌کنم. شاید مشکل کم‌عمقی‌ام هم، همین زیاد نوشتن باشد چون حتی فرصت نمی‌کنم نوشته‌هایم را دوباره بخوانم.

به همین خاطر، من هم کم‌حافظه‌ام.

آنقدر هم شلخته‌نویس هستم که نمی‌توانم آنچه نوشته‌ام را پیدا کنم.

خلاصه که انگار بله. من هم چندان فرقی با شما که نمی‌نویسید ندارم؛ دستِ کم حالا حالاها بین من و شما تفاوت چندانی نیست.

من با نوشتن شاید کمی زودتر حال روحی‌ام بهتر شود و زودتر از شما بعد از زمین خوردن پا بگیرم. شاید زودتر از شما از شب و روزهای مه‌آلودِ ابهام خارج شوم. شاید زودتر از شما گاردم را پایین بیاورم و دیوارهای متعصبانه‌ام را بشکنم. و در یک جمله من احتمالاً با نوشتن فقط پاسخِ سریع‌تر وبهتری بدهم. اما درنهایت من هم در برخی موارد مثل اکثر شما هستم؛ فراموشکار و دور از اینجا و اکنون. من هم راهم را گم می‌کنم و بی‌معنایی خِرَم را می‌چسبد. من هم هرچه خودم را اسیر این آرزو و آن آرزو می‌کنم، گاهی انگار همان‌ها می‌خواهند مرگم را جلو بیاندازند. گاهی همان‌ها می‌خواهند تلخیِ نسیه به خوردم بدهند درواقع با این ادا اطوارهایی که من دارم سهمم اگر یک پرس غصه خوردن باشد از بس کنترلگرم و نابینا، دو پُرس دو پُرس به خورد خودم می‌دهم.

حرفم این است: با یک سال و دو سال نوشتن شاید هیچ فرقی با کسی که نمی‌نویسد نکنیم. من اما امیدوارانه به نوشتن دخیل بسته‌ام. چون ما که وقت داریم و اهل سرمایه‌گذاری هم هستیم، همیشه بوده‌ایم؛ همه‌مان. همین‌که به‌دنیا می‌آییم، یعنی روی ما سرمایه‌گذاری شده؛ عصای پیری کوری بشویم، سری تو سرها بشویم، عزیز و محترم بشویم، نامی و محبوب بشویم؛ این از پدر و مادر خودمان. پدر و مادر بقیه هم که روی خوب عروس و دامادی از ما در بیاید، حساب باز می‌کنند. حکومت روی خون ما و … خلاصه که انگار همه روی ما سرمایه‌گذاری کرده و می‌کنند، الّا خودمان.

من ننویسم که درخت‌ها برای خط‌خط‌هایی من قطع نشوند؟ خب برای خط‌خطی های بقیه که می‌میرند! بعد هم، من برای اینکه زنده بمانم هزینه دارم و هزینه‌اش نوشتن است. من تا همین‌جای کار هم، با نوشتن زنده مانده‌ام؛ این توجیهات را وقتی سر هم می‌کنم که از هدر دادنِ کاغذ برای نوشتنِ چرندیاتم شرمنده می‌شوم.

از اول می‌گفتم:« با یک روز دو روز نوشتن که اوضاعت تغییر نمی‌کند! اقلاکم باید دو هفته بنویسی. بعد گفتم توی دو هفته که اردیبهشت هم نمی‌شود، تو دو ماه بنویس. خب با دوماه بچه هم با دنیایی از ناتوانی‌ها زاییده نمی‌شود. دوسال هم که تازه تاتی‌تاتی و دیب دمَنی گفتن است.» خلاصه که حالا به نظرم 20 سال با ننوشتن زندگی کرده‌ام و برای بی‌اثر کردن آن روزها اقلاکم 20 سال دیگر زمان می‌خواهم. تازه اگر گذشته خون نباشد که اگر باشد زحمت و آب سرد و سوزِ دست دارد؛ دستِ آخر هم لکه‌اش می‌مانَد. پس با این حساب و کتابی که من کردم، راحت 40 سال دیگر زمان لازم دارم.

محض اطلاعتان، این چند وقت یک‌بار منتشرکردن‌ها هم، همان هُل‌های (الکیِ یا راستکی) دلخوش‌کننده است؛که بگوییم هستیم، و شما بگویید تنت سلامت.

چرا بنویسم؟ من که نویسنده نیستم!

وقتی نوشتن را شروع کردم، سراغش نمی‌رفتم مگر در شرایط خاص. مثلاً خشمی، غصه‌ای.

مدتی گذشت و با ورق زدن نوشته‌هایم احساس کردم که افسرده به نظر می‌رسم. هرچه نوشته بودم بوی غم می‌داد و فغان از زندگی. من اما فوری به خودم برچسب افسرده بودن را نزدم. در عوض برنامۀ نوشتاری‌ام را تغییر دادم و هر روز نوشتم؛ فارغ‌از‌این‌که چه احساسی دارم. می‌خواستم مدرک جمع کنم.

بعد از سه ماه، وقتی به نوشته‌هایم نگاه کردم دیدم که روزهای خوش هم داشته‌ام. البته در این روزها با بی‌رحمی تمام، خیلی کوتاه نوشته بودم:

امروز آن‌قدر روز خوبی بود که حد نداشت؛ من امروز را با قلبم احساس کردم.

یا مثلاً روزهایی هم بود که اصلاً ننوشته بودم و در عوض فقط گفته بودم: ببخشید که این مدت چیزی ننوشته‌‌ام. از بس سَرَم گرمِِ شادی‌های زندگی بود که تو را یادم رفت.

در حالی‌که دربارۀ روزهایی که ناراحت بودم و بی‌حوصله، مفصل نوشته بودم؛ با جزئیات تمام وکمال.

اما همین که خودم را متعهد به روزانه‌نویسی کرده بودم باعث شد تا جلوی ذهن تحریفگرم را بگیرم و موقع ارزیابی کل زندگی‌ام، فقط نیمۀ خالی لیوان را نبینم.

من با روزانه‌نویسی جلوی بعضی از خطاهای شناختی ذهنم را می‌گیرم.

و اما روزانه‌نویسی چیست و چگونه انجامش بدهیم؟

با روزانه‌نویسی است که می‌توانید به نوشته‌هایتان و حدیث نفستان اعتماد کنید و براساس آن‌ها تصمیم بگیرید و خود را ارزیابی کنید. چون باور دارید که فقط از روزهای بد ننوشته‌اید؛ و همه روزها را ثبت کرده‌اید.

وقتی که روزانه‌نویسی می‎‌کنیم به این معناست که هر لحظه‌ای که دلمان بخواهد چیزی بگوییم یا حالی بر ما رخ بدهد، چه مثبت و چه منفی، دفتر و خودکاری دم دست داشته باشیم تا حرف‌ها و احساساتمان را بروز بدهیم.

جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن پیشنهاد می‌کند که روزانه حداقل 10 دقیقه، صرفِ نوشتن کنید. این دقایق می‌توانند همان دقایق پیش از خواب باشند. روزتان را در چند جملۀ ساده مرور کنید. مثلاً: امروز هم با اولین زنگ ساعتم از خواب بیدار نشدم. و طبق معمول صبحانه نخورده بیرون زدم. دست کم به موقع رسیدم و توانستم تا قبل از به پایان رسیدن روز کاری وظایفم را انجام بدهم. اگرچه تحمل همکارِ از زیرِکاردررُوای که بارِ تمامِ پروژه را روی دوش من انداخته سخت است، ولی همین‌که خودم را از انرژی منفی‌اش سالم نگه داشتم اتفاق خوبی بود. امروز هم آب فراوان نوشیدم و…؟

جولیا کامرون می‌گوید سعی کنید از دل این ده دقیقه نوشتن‌ها، یک سؤال بیرون بکشید و به ضمیر ناخودآگاهتان بفرسیتد و بخوابید.

مثلاً: چطور می‌توانم بدون جنگ و جدال، به همکارم بفهمانم که این پروژه برای او هم هست و کمی برای کار مشترکمان دل بسوزاند؟ اصلاً اگر این پروژه را با فرد دیگری شریک شوم چه می‌شود؟ من چگونه می‌توانم این مشکل را حل کنم؟

و در نهایت اینکه نگران نباشید اگر راه‌حلی به ذهنتان نمی‌رسد. صبح که بیدار شدید اگر پاسخی برای سوالتان وجود داشت، هنگام نوشتن صفحات صبحگاهی، یادداشتش کنید.

نکته مهم این است که در یادداشت‌های شبانه، حتما از تغییرات مثبت کوچک هم بنویسید. مثلاً:

امروز به جای اینکه تاکسی سوار شم، کمی پیاده‌روی کردم. امروز به جای خوردن نوشابه، آبمیوۀ طبیعی خوردم. امروز غیرمستقیم به همکارم گفتم که باید برای این پروژه وقت بیشتری بگذارد. یا …

و اما صفحات صبحگاهی چه هستند؟

در این نوع از نوشتن بیشترین هدف برونریزی است و اینکه بتوانیم به ناخودآگاه خود متصل شویم و بگذاریم او حرف بزند و بگوید چه درسرش می‌گذرد. وقتی از خواب بیدار می‌شویم به نطر نمی‌رسد که حرف خاصی داشته باشیم. در روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی اتفاق خاصی در بیرون یا درون ما رخ داده که باعث می‌شود پای نوشتن برویم. اما در صفحات صبحگاهی شاید خواب دیدن است که بتواند میل ما را به نوشتن ایجادکند. اما معمولاً با بی‌رغبتی سراغش می‌رویم ولی بعد از سه صفحه نوشتنِ بدونِ تحلیل و عقلانیت می‌گوییم چه‌قدر خوب شد که نوشتم.

درا دامه از آنچه که جولیا کامرون گفته می‌گویم، به‌اضافۀ تجربۀ شخصی خودم.

جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن:

صفحات صبحگاهی شاهد عینی زندگی ما هستند. آن‌ها تماس آگاه با هدایت روحی و معنوی را افزایش می‌دهند. آن‌ها روزهای ما را اولویت بندی می‌کنند و ضمن کوچک‌کردن سانسورچی درونمان، ما را قادر می‌سازند تا آزادانه‌تر و مؤثرتر بنویسیم. حالا آن‌ها دقیقاً چه هستند؟

صفحات صبحگاهی سه صفحۀ دست‌نویس روزانه هستند که دقیقاً جریان آگاهی را روی کاغذ می‌آورند. آن‌ها دربارۀ هرچیزی‌اند که به ذهنتان خطور می‌کند. آن‌ها ممکن است حقیر پرگله و شکایت، کسل‌کننده و خشمگین باشند. آن‌ها ممکن است شاد، روشنگر، پر از بینش و بصیرت و موشکافانه باشند. هیچ راه نادرستی برای انجام دادن آنها نیست. شما فقط دستتان را روی کاغذ حرکت می‌دهید و هرچه به ذهنتان می‌رسد را می‌نویسید: سرفۀ بابا دارد بدتر می‌شود… یادم رفت غذای گربه بخرم… اتفاقات جلسۀ دیروز را دوست نداشتم…

و اما من آن را به شیوه‌های مختلفی تجربه کرده‌ام. خوابالو خوابالو نوشته‌ام. بعد از اینکه بیدار شدم و کلی در جایم غلت خوردم نوشته‌ام. بعد از مسواک زدن و صبحانه خوردن. گاهی حتی بعد از رسیدن به محل کار و دانشگاه. بعد از کلی مکث و تأمل نوشته‌ام، تند و بی‌وقفه نوشته‌ام، با رویکرد گذشته‌نگر نوشته‌ام، با رویکرد آینده‌نگر هم. دربارۀ حسرت‌ها،آرزوها و …

بعضی روزها هم که برایم به کاری کسل‌کننده تبدیل می‌شد و فکر می‌کردم تأثیر مثبتی روی من ندارد، به محض بیدار شدن کتاب می‌خواندم. شعر، چهار اثر، شفای زندگی و…

شاهین کلانتری دربارۀ صفحات صبحگاهی مفصل نوشته است.

 

و حالا سنت جذاب خاطره‌نویسی.

که از بچگی با دیدن کارتون و فیلم‌ها بارها جوگیر می‌شدم که خاطره‌نویسی کنم اما خیلی زود کنار می‌گذاشتمش.

بعد هم در دوران راهنمایی مفهوم‌اش را تغییر داد و از دیگران می‌خواستم که برایم خاطره بنویسند و البته آن‌ها هم به یادگاری نوشتن می‌افتادند و زدن حرف‌های کلیشه‌ای؛ قطار زندگی‌ات روی ریل خوشبختی… !

اما خاطره‌نویسی سرشار از مشکلات تحریفی است. وقتی سعی کنیم با دیگران دربارۀ خاطرات مشترک صحبت کنیم بیشتر متوجه این تحریف‌ها می‌شویم؛ طوریکه اصلاً انگار حرف از یک خاطرۀ مشخص و مشترک نیست. در عوض اینطور به نظر می‌رسد که چندین خاطره هستند که دارند به زور به هم ربط داده می‌شوند. پس اگر بناست خاطره‌نویسی کنیم شاید بد نباشد که خاطراتمان را از چشم افراد دیگری که همراه ما بودند هم نگاه کنیم، چون بعاد نادیدۀ ماجرا برای ما آشکار می‌شود. در این صورت است که شاید بتوانیم اندازۀ خطاهای ذهنی‌مان را به حداقل برسانیم.

حالا می‌خواهم در این جا به مقایسۀ روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی بپردازم.

در خاطره‌نویسی شما بعد از گذشتن چند روز(یا مثلاً در آخرهفته‌ها) ماجراهایی را که سپری کرده‌اید و آن‌چه که بر شما گذشته است را می‌نویسید. نکتۀ مهمی که در خاطره‌نویسی وجود دارد این است که افراد بعد از گذشتن زمانی نسبتاً طولانی آنچه را که به خاطر می‌آورند می‌نویسند. با توجه به اینکه ذهن دچار انواع خطاهای شناختی می‌شود، ممکن است که بسیاری از جزئیات مثبت یا منفی به طور ناخودآگاه یادآوری نشوند. فرض کنید بعد از یک هفتۀ کاری موفق، روز آخر که شما بعد از یک ترافیک سرسام‌آور و گم کردن کیف پولتان می‌آیید سروقت خاطره‌نویسی. به نظرتان چه چیزهایی می‌نویسید؟ و آیا نوشته‌های شما می‌توانند نمودی ازکل هفتۀ از سرگذرانده باشند؟ به نظر شما این جا ذهنتان در دام تحریف گیر نمی‌افتد؟

من قصد ندارم بگویم این خوب است و آن یکی بد.

در این یادداشت قصد دارم با توجه به اینکه ممکن است مخاطب من علاقه به نوشتن داشته باشد یا نه، وقت آزاد نسبتاً زیادی داشته باشد یا نه و این‌جور چیزها برایش مزایای هرکدام را توضیح بدهم. آن‌وقت او خودش می‌تواند انتخاب‌هایی را به اولویت خودش پیش ببرد.

روزانه‌نویسی به خاطره‌نویسی آلوده نیست. خاطره‌نویس در روایت خاطره، حال و هزار چیز دیگر را هم مخلوط می‌کند. بهترین مثال برای روزهای عاشقانه است. در روزانه‌نویسی‌ها تمام ماجراهای ساده و کوچک عاشقانه ثبت می‌شوند ولی اگر این رابطۀ عاشقانه به آخر برسد و ما تصمیم بگیریم دربارۀ آن بنویسیم، آن ماجرا اصلاً داستان شادی نخواهد بود که هیچ، سراسر غصه و درد می‌شود. چه بسیار خاطره نویسی‌هایی که کاملاً عکس چیزی را که اتفاق افتاده است روایت کرده اند و حتی از دروغ خود بی‌خبر بوده اند. بعضی از نویسندگان کتاب‌های خودشان را از همین روزانه‌نویسی‌ها استخراج می‌کنند.  هرچه فاصلۀ بین اتفاق افتاده شده و ثبت آن را کمترکنیم، به روزانه‌نویسی نزدیک‌تر و از خاطره‌نویسی و مضرات آن دورتر می‌شویم.

و تفاوت یادداشت‌های شبانه و صفحات صبحگاهی که هر دو شکلی از روزانه نویسی هستند در چیست؟

یادداشت‌های شبانه را وقتی می‌نویسی که روزت را به پایان رسانده‌ای و دیگر نمی‌توانی به عقب برگردی، صفحات صبحگاهی را وقتی می‌نویسی که می‌دانی یک روز کامل داری و می‌توانی بیشتر از هروقت دیگری برای بهتر پیش بردنش برنامه‌ریزی کنی.

یادداشت‌های شبانه باعث می‌شوند شب را راحت بخوابیم و صفحات صبحگاهی باعث می‌شوند روز را با دل و جانی سبک‌تر شروع کنیم.

خلاصه کنم؟

نوشتن شاید بزرگترین نعمت انسان قرن بیست‌ویک است. نعمتی پایدار، ارزان و ارزشمند. حتی کم انجام دادنش هم بهتر از اصلاً انجام ندادنش است.

این نیز بگذرد

هرگز در مواقع حساس و مبرم زندگی، جملهٔ معروف “این نیز بگذرد” به خاطرم خطور نکرده است.

و با غصه‌های پیش آمده در زندگی، طوری برخورد کرد‌ه‌ام که انگار آمده‌اند و قرار هم نیست بروند.

به جای این‌که نگاه کنم از کجا آمده‌اند، به کجا می‌روند و چطور عبور می‌کنند، زار زار می‌گریستم. شیون می‌کردم و از فرط گریه چشم‌هایم متورم می‌شدند و بعد تمام لحظات را به دراز کشیدن روی تختم می‌گذراندم.

عملاً دست از زیستن می‌شُستم.
و شروع دوبارهٔ زندگی، بستگی به ثانیهٔ پایانِ درد داشت!

اما یک سالی هست، وقت‌هایی که دردمند می‌شوم، چه ناشی از جنجالی درونی باشد چه بیرونی، آن را تماشا می‌کنم.

و با نوشتن از افکار، هیجانات و احوالم، آن روزها و ساعت‌هایی که به طرز عجیبی کُند سپری می‌شوند را مزه می‌کنم.

حالا اگر چه هنوز هم جملهٔ “این نیز بگذرد” را به خاطر نمی‌آورم، اما جمله‌ای که از این تماشا کردن‌ها بهم الهام شده است را با خودم زمزمه می‌کنم!

– به یاد این همه درختِ لخت و خشک و بی‌برگ می‌افتم.
قبل‌تَرَش هم، دلم را از یقین به بهار پُر می‌کنم.
حالا فهمیدی چرا تحمل این درد‌ها، برایم کُشنده نیست؟

می‌نویسم تا تمام لحظات زندگی را، به شیوهٔ خودم درک کنم!

چرا بنویسیم؟

عنصر اصلی زندگی خلاقانه، یادگیری است.

بهترین چیزی که انسان را به مدام در حال یادگیری بودن تشویق می‌کند و اصلا به او یادآوری می‌کند که مدت‌هاست از یادگیریِ چیزی جدید محروم مانده، همین نوشتن است.

وقت‌هایی که پای نوشتن می‌آییم و می‌بینیم حرفی برای گفتن نداریم، یعنی چیز جدیدی نیاموخته‌ایم؛ نه از زندگی و نه از متعلقات آن.

حالا چگونه نویسنده شویم؟

چگونه نویسنده شویم؟

برای دیدن چیزهای خیلی کوچک و خیلی بزرگِ زندگی، راهی نداریم جز نویسنده شدن!

نویسنده، قدرتش به قلمش نیست.
قدرت او از میزان توجه، حضور و هوشیاری‌اش سرچشمه می‌گیرد.

او از چیزهایی می‌نویسد که همه آن را تجربه می‌کنند ولی ندیده و نشنیده می‌گیرند.

نویسندگی به کتاب چاپ کردن نیست!
به اینکه چپ و راست صدایت بزنند؛ جناب نویسنده هم نیست!

نویسندگی، یک سبک زندگی است.
نه یک مهارت. نه یک علاقه. نه یک شغل.

نویسنده عنوانی است که خودمان به خودمان می‌دهیم.
هرچه هوشیارتر باشیم و بیشتر در زمان حال حضور داشته باشیم، نویسنده‌تریم.

ممکن است ننوشته، نویسنده بود و هزار هزار کلمه نوشت ولی نویسنده نبود.

شما نویسنده‌اید؟
– من که گاهی نیستم!

قبل از نویسنده شدن از خودتان بپرسید: چرا بنویسم؟